قسمت دوّم : قمار عاشقانه
آن یکی آمد درِ یاری بزد
گفت یارش : کیستی ای معتمد ؟
گفت : من ! گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی ، مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد ؟ ! کی وارهاند از نفاق ؟ !
برای گرسنگان ، عشق ، سفره ای رنگین است . برای دل خستگان ، درختی پر بار با سایه
های خنک و برای تشنگان ، رودخانه ای خروشان. اما اگر چه خداوند ندا در داده و همه را به
این ضیافت عام فراخوانده ، آیا جای شگفتی نیست که بسیاری از ما سالیان سال است که
گرسنه و تشنه به دنبال عشق می گردیم تا سیرابمان کند ؟ ! آیا جای تعجب نیست که اغلب
اوقات علی رقم دویدن های بسیاربعضی ها همواره دست خالی مانده اند ؟ ! آیا هرگز دلیل
این بی نصیبی ها را از خود پرسیده ایم ؟ !هر روز پنج نوبت از مناره های مساجد این دعوت را
می شنویم که : " حیّ علی الفلاح "" بشتابید به سوی رستگاری " باید به گونه ای همین حالا
صدایش کنیم که همین الان پاسخ مانرا بدهد . رستگاری چیزی نیست که فردا به سراغمان
بیاید !آیا آن تشنه ای که هم اکنون جرعه ای آب می نوشد فردا سیراب می شود ؟ ! این
سؤالی است که حضرت مولانا در این داستان مطرح کرده و ما را با آ ن مواجه می سازد . او
می گوید : اگر بتوانی بنوشی سیراب شدن نیز حتمی است ! یعنی سعادتمندی و غرق شدن
در دریای بی پایان عشق موکول به زمان نیست ! زمان از تعلّل شما شکل می گیرد ! جامی از
شراب عشق هم اکنون در کنار لب های شما ست . می توانید به یک لحظه آن را سر بکشید !
اما شگفتا که این لحظه کوتاه گاهی هفتاد سال به طول می انجامد ! مولانا می گوید این
فاصله درست به اندازه نفس انسان هاست . هر اندازه این نفس بزرگ تر باشد ، این فاصله
نیز بیشتر و بیشتر خواهد شد . او می گوید : به هر لحظه و درهر قلبی صدای خروشان
رودخانه عشق به گوش می رسد . نیازی نیست که به خاطر آن سال های سال وقت صرف
کرده ، یا به جایی بروی ! تنها کاری که باید انجام دهی چیزی جز خم شدن نیست !می گوید :
رودخانه در کنار شماست ، در زیر پاهایتان ! حتّی شما در وسط آن ایستاده اید ! با این وجود
تشنه مانده اید ! چرا که نمی توانید خم شوید ! این توانایی را از دست داده اید ! نفس تان
این اجازه را نمی دهد !خم شدن یک نشانه است . تمثیلی از رها شدن از خود . جایگاه منیّت
و غرور ، در سر است . این سر بایدکه در برابر معبود خم شود وگرنه اتّحاد با او ممکن نخواهد
بود . رکوع و سجود در نماز های پنج گانه هم معنای غیر از این ندارند : " یعنی سرت را
می دهی و آن گاه با او به وحدت می رسی "تا زمانی که " تویی " وجودداشته باشد غنچه
عشق شکفته نخواهد شد . معطوف کردن نگاه به سمت خداوند یا به سمت معشوق ، کافی
نیست . این ها همگی سر آغاز و مقدّمه اند . کار واقعی هنوز شروع نشده ! عشق دریاست و
معشوق در عمیق ترین نقطه اش انتظارت را می کشد ! می توانی تمام عمرت را همان جا و
در زیر سایبانی امن به تماشا بنشینی ! امّا با این کار چیزی عایدت نمی شود . برای رسیدن به
وصال چاره ای جز ترک ساحل نیست ! باید دل به دریا بسپاری . باید تمامی تکّیه گاهت را از
دست بدهی ! نمی توانی مدّعی دوستی با خداوند باشی در حالی که به چیزی و کسی غیر
از او تکّیه بکنی ! باید از هرچه غیر اوست بگذری و این را نه در حرف بلکه در عمل هم اثبات
کنی !با رفتن به سمت دریا اندک اندک خداوند زیر پاهایت را خالی می کند . زمین را از تو
می گیرد .با دست هایت هم نمی توانی کاری بکنی ! در میان آب و دور از ساحل چیزی برای
آ ویزان شدن و چسبیدن به آ ن وجود ندارد ! آن گاه شروع به دست و پا زدن می کنی ، امّا به
هر لحظه ،دریا عمیق تر و موج ها عظیم تر می شوند . همانند پری که به دست باد افتاده ، به
این سو و آن سو پرتابت می کند ! حالا دیگر کاملاً خسته شده ای . دیگر توان دست و پا زدن را
هم از دست داده ای . این نقطه همان حالتی است که حضرت حافظ و حضرت مولانا از آن به
قمار عاشقانه تعبیر می کنند : در این قمار ، جایی برای موجودی بانکی نیست ! نمی توانی از
دارایی مادّیت مایه بگذاری . در این قمار چیزی کمتر از جان و چیزی کمتر از سر پذیرفته
نیست :
" اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد "
( حافظ )
" داو " آلت قمار است و " داو طلب " به کسی اطلاق می شود که جسورانه و به امید بردن ،
پای به میدان می گذارد . امّا در قمار عاشقانه بردنی در کار نیست ! هر چه بیشتر ببازی
نصیب بیشتری هم خواهی برد :
" دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل ، کی بود پشیمانی ؟ !
( حافظ )
و یا به تعبیر مولانا :
" خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچ الّا ، هوس قمار دیگر "
می فرماید :
باید از همه چیز ت بگذری . با محو کامل توست که خداوند آشکارتر و آشکارتر می شود
. تنها یک راه برای رسیدن به خداوند وجود دارد و آن نیست شدن خودتان است !
تا آن زمانی که سعی در حفظ هویّت خود بکنید ، هر تلاشی بی فایده خواهد بود ، همانند تلاش
قهرمان داستان مولانا :
" آن یکی آمد در یاری بزد
گفت یارش : کیستی ای معتمد؟
گفت : من ! گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد ؟ ! کی وارهاند از نفاق ؟ ! "
دو گانگی ، منیّت و ادّعای حیات داشتن در مقابل معشوق ، تنها سدّ راه و مانع راستین است .
این چیزی است که فاصله و زمان را شکل می دهد . زمان ، وقتی نیاز است که بین تو و او فاصله ای
وجود داشته باشد . امّا او از رگ گردن به تو نزدیک تر است .
عارفی را پرسیدند : تا خداوند چقدر راه است ؟ گفت به اندازه یک قدم . امّا همان یک قدم
را هم نیازی به برداشتن نیست ! آن را بر سر خود بگذار !
امّا ادامه داستان :
" رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست ، سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته ، پس باز گشت
باز گرد خانه انباز گشت
حلقه بر در زد به صد ترس و ادب
تا که نجهد بی ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش : که بر در کیست آن ؟ !
گفت : بر در هم تویی ! ای دلستان
گفت : اکنون چون " منی " ، ای " من " در آ
نیست گنجایش دو من را در سرا "
ادعونی استجب لکم .
بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را .