تبليغاتX
تقدیم به آنانی که منتظر دیگران نمیمانند! - عقاب
چو گیرد خوی تو مردم سرشتی ! هم اینجا و هم آنجا در بهشتی!

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش.او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند.برای پیدا کردن کرمها و حشرات.زمین را میکند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار.کمی در هوا پرواز میکرد.

سالها گذشت و عقاب پیر شد

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش برفراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز میکرد .

عقاب پیر.بهت زده نگاهش کرد و پرسید :((این کیست))

همسایه اش پاسخ داد:((این عقاب است ـ سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.))

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر میکرد مرغ است.

                                                          برگرفته از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 22:2  توسط حمیدرضا خوشنویس  |