من همیشه تمام و کمال بودم سختی کشیدم تا بهترین باشم خسته شدم . رو کسی تا حالا از من نشنیده روزگار در کنار زیباییش پستی و بلندی های زیادی داره با خودم عهد های تنهایی بستم ولی از ریشه با من تنهایی نمی ساخت بار ها عهد شکستم انسانها دیدم از همه قشر غنی و فقیر پیر و جوان خردسال و کهنسال کسی نفهمید که از خون و جون مایه گذاشتم چشم هایم رو بارها بستم ساده بودم به خدا فقط می خواهم عشق و مردانگی رو به زیباترین شکل نقاشی کنم همه می گفتند نقاشی ماهر هستم همه خریدار ولی چه فایده همه دارای آلبوم آلبوم هایی که در آن پر از نقاشی های نقاشان گردهم آمده وای بر ما اگر نقاشی خطا می کرد همه زیر سوال می رفتیم و رفتیم فکر می کردم عشق . صداقت . یکرنگی .معرفت و غیره معنی دارن ولی دانستم کاملا بی معنا هستند عشق مرد عشق و زندگی در حمیدرضا هم مرد کاکتوس شدم تا از دست خارهایم کسی به سادگیم دست نزند ولی دل کاکتوس همون حمید موند زندگی مدام در جریان یک جریان بی پایان آخر نفهمیدم همه همسایه بودند پس چرا ما سوختیم دوباره شعر دوباره قلم دوباره سکوت سکوتی پر از فریاد وفریادی پر از بغض بغض های پر از اشک اشکهایی بدون بارش و ریزش ای وای که چه کردم با خود ای کاش معنی عشق و سادگی و یکرنگی رو پدرم به من نمی آموخت ای کاش وفاداری رو از مادرم نمی دیدم ولی آه که دیدم و آموختم گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید!!!!