تبليغاتX
تقدیم به آنانی که منتظر دیگران نمیمانند!
چو گیرد خوی تو مردم سرشتی ! هم اینجا و هم آنجا در بهشتی!

   از کجا آمده ام آمدنم بهره چه بود

 گفتم: چه کسى مرا آفرٻده؟

گفت:الله خالق كل شىء زمر/٦٢؛

 خداوند آفرٻدگارهمه چٻزاست.

 گفتم:ازچه آفرٻده شدم؟

 گفت: ولقد خاقنا الانسان من سلالﺓ من طﯾن مومنون/١٢؛

 وما انسان را ازعصاره ای ار گل آفرﯾدﯾم.

 گفتم:برای چه خلق شدم؟

 گفت: وما خلقت الجن والانس الا ليعبدون ذاریات/۵۶ ؛

من جن انس را نیافریدم جزبرای اینکه عبادتم کنند.

 گفتم:چقدراوراعبادت کنم؟

 گفت: واعبد ربک حتی ياتيك اليقين حجر/۹۹؛

 و پروردگارت را عبادت کن تا یقین {=مرگ} تو فرا رسد.

 گفتم:چرا دردنيا قرارگرفتم؟

 گفت:ليبلوكم ايكم أحسن عملا و هو العزيز الغفور ملک/٢؛

 تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکنید.

 گفتم:چگونه امتحان خواهم شد؟

 گفت:ولنبلونکم بشیء من الخوف والجوع و  نقص من الاموال

 والانفس والثمرات بقره/١٥٥؛

 قطعاهمه شما را با چیزی از ترس،گرسنگی،وکاهش در مال ها وجان ها ومیوه ها،آزمایش میکنیم.

 گفتم:بعد ازعالم دنيا چه عالمي است؟

 گفت:ومن ورائهم برزخ الی يوم يبعثون مومنون/١٠٠؛

 وپشت سرآنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.

 گفتم:آيا پاياني جز مرگ نيست؟

 گفت:کل من عليها فان ويبقي وجه ربك ذوالجلال والاکرام الرحمن/٢۶،٢۷

 همه کسانی که روی آن {=زمین} هستند فانی میشوند،و تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگارت باقی میماند.

 گفتم:پس همه خواهند مرد؟

 گفت:کل نفس ذاﺋﻗﺔ الموت عنکبوت/٥۷؛

  هر انسانی مرگ را می چشد.

 گفتم:زمان مرگ من کی خواهد بود؟

 گفت:وما تدری نفس ماذا تکسب غدا لقمان/۳٤؛

 هیچکس نمیداند فردا چه به دست میاید.

 گفتم:در چه مکانی خواهد بود؟

 گفت:وما تدری نفس بای أرض تموت لقمان/۳٤؛

 وهیچکس نمیداند در چه سرزمینی میمیرد.

 گفتم:آيا ميشوى از مرگ فرار كرد؟

 گفت:لن ينفعكم الفرار احراب/١۶؛

 اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید،سودی به حال شما نخواهد داشت.

 گفتم:چه کسی جان ها را ميگيرى؟

 گفت:الله يتوفي الانفس حين موتها زمر/٤٢؛

 خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند.

 گفتم:آيا خويا خودش جان ها را ميگيرد؟

گفت:يتوفاكم مبك الموت الذي وكل بكم سجده/١١؛

 فرشته مرگ که بر شما وارد شده{روح}شما را میگیرد.

  گفتم:سخن فرشته ها هنگام گرفتن جان ستم کاران چيست؟

 گفت:قالو أينما كنتم تدعون من دون الله اعراف/۳۷؛

 از آنها میپرسند: کجایند معبودهایی که غیر ار خدا میخواندید.؟!

 گفتم:آنها چه جوابی می دهند؟

 گفت:قالو ضلوا عنا وشهىوا علي أنفسهم أنهم كانو كافريناعراف/۳۷؛

 میگویند:آنها همه گم شدند و از ما دور گشتند،وبر ضد خود خود گواهی میدهند که کافر بودند.

 گفتم:فرشتگان به آنها چه ميگويند؟

 گفت:أخرجوا أنفسکم اليم تجزون عذاب الهون بما کنتم تقولون علی

 الله غير الحق و کنتم عن آياته تستکبرون انعام/۹۳؛

 جان خود را خارج سازید!امروز در برابر دروغ هایی که به خدا بستید و

  نسبت به آیات او تکبر ورزیدید ،مجازات خوار کننده ای خواهید دید.

  گفتم:تقاضای گناهکاران هنگام مرگ چیست؟

 گفت:قال رب ارجعونی لعلی أعمل صالحا فيما ترکت مومنون/۹۹؛

 میگویند:پروردگار من!مرا باز گردانید! شاید در آنچه ترک کردم عنل

صالحی انجام دهم.

 گفتم:به آنها چه جوابی داده ميشود؟

 گفت:اولم نعمرکم ما يتذکر فيه من تذکر وجاءکمتانذيرفذوقوا فما

 للظالمين من نصير فاطر/۳۷؛

 آیا شما را به اندازه ای که هر کس اهل تذکر است درآن متذکر میشود عمر

 ندادیم،وانذارکننده ی الهی به سراغ شما نیامد؟!اکنون بچشید که برای

 ظالمان هیچ یاوری نیست.

گفتم:فرستگان چگونه جان مومنان را ميگيرند؟

 گفت:تتوفاهم الملائکﺔ طييبين نحل/۳٢ ؛

 فرشتگان مرگ روحشان را میگیرند در حالی که پاک و پاکیزه اند.

 گفتم:سخن فرشتگان با ﻤؤمنان چيست؟

گفت:يقولون سلام عليکم ادخلوا اﻟﺠﻧﺔ بما کنتم تعملون نحل/۳٢ ؛

 به آنها میگویند:سلام بر شما!وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام

 می دادید.

  گفتم:آدم های بدبخت مثلا فرعون چه وضعيتی دارند؟

 گفت:النار يعرضون عليها غدوا وعشيا غافر/۴۶ ؛

 عذاب آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه میشوند.

 گفتم:انسان ها چگونه به عالم قيامت منتقل می شوند؟

 گفت:يخرجون من الاجداث کانهم جراد منتشر قمر/۷ ؛

هم چون ملخ های پراکنده از قبرها خارج میشوند.

 گفتم:کافران چه ميگويند؟

 گفت:يقول الکافرون هاذا يوم عسر قمر/۸  ؛

کافران می گویند:امروز روز

سخت ودشواری است.

 گفتم:مومنان چه ميگويند؟

 گفت:هاذا ما وعد الرحمن وصدق المرسلون یس/۵٢ ؛

آری این همان است که خداوند رحمان وعده داده،وفرستادگان او راست

گفتند.!

گفتم:چگونه بدنی که از بين رفته واستخوان هايش پوسيده شده دوباره به

 شکل اول در مي آيد؟

گفت:ﺄن الله الذی خلق السماوات  ولارض  قادر علی ﺄن يخلق مثلهم

 اسراﺀ/۹۹ ؛

خدایی که آسمان و زمین را آفریده،قادر است مثل آنها را بیافریند.

 گفتم:يعني مثل اولش مي شود؟               

گفت:بلی قادرين علی ﺄن نسوي بنانه قیامت/۴ ؛

 آری قادریم که حتی خطوط سر انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.!

 گفتم:پس صحرای محشر خيلي سر صداست؟

 گفت:و خشعت الاصوات للرحم فلا تسمع الا همسا طه/ ۱۰۸  ؛

و همه صداها در برابر عظمت خداوند رحمان،خاضع می شود ؛و جز صدای آهسته چیزی نمی شنوی. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 11:9  توسط حمیدرضا خوشنویس  | 

قسمت دوّم : قمار عاشقانه

 

آن یکی آمد درِ یاری بزد

گفت یارش : کیستی ای معتمد ؟

گفت : من ! گفتش برو هنگام نیست

بر چنین خوانی ، مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق

کی پزد ؟ ! کی وارهاند از نفاق ؟ !

 

برای گرسنگان ، عشق ، سفره ای رنگین است . برای دل خستگان ، درختی پر بار با سایه

 های خنک و برای تشنگان ، رودخانه ای خروشان. اما اگر چه خداوند ندا در داده و همه را به

این ضیافت عام فراخوانده ، آیا جای شگفتی نیست که بسیاری از ما سالیان سال است که

گرسنه و تشنه به دنبال عشق می گردیم تا سیرابمان کند ؟ ! آیا جای تعجب نیست که اغلب

 اوقات علی رقم دویدن های بسیاربعضی ها همواره دست خالی مانده اند ؟ ! آیا هرگز دلیل

 این بی نصیبی ها را از خود پرسیده ایم ؟ !هر روز پنج نوبت از مناره های مساجد این دعوت را

 می شنویم که : " حیّ علی الفلاح "" بشتابید به سوی رستگاری " باید به گونه ای همین حالا

 صدایش کنیم که همین الان پاسخ مانرا بدهد . رستگاری چیزی نیست که فردا به سراغمان

 بیاید !آیا آن تشنه ای که هم اکنون جرعه ای آب می نوشد فردا سیراب می شود ؟ ! این

سؤالی است که حضرت مولانا در این داستان مطرح کرده و ما را با آ ن مواجه می سازد . او

 می گوید : اگر بتوانی بنوشی سیراب شدن نیز حتمی است ! یعنی سعادتمندی و غرق شدن

در دریای بی پایان عشق موکول به زمان نیست ! زمان از تعلّل شما شکل می گیرد ! جامی از

 شراب عشق هم اکنون در کنار لب های شما ست . می توانید به یک لحظه آن را سر بکشید !

 اما شگفتا که این لحظه کوتاه گاهی هفتاد سال به طول می انجامد ! مولانا می گوید این

 فاصله درست به اندازه نفس انسان هاست . هر اندازه این نفس بزرگ تر باشد ، این فاصله

 نیز بیشتر و بیشتر خواهد شد . او می گوید : به هر لحظه و درهر قلبی صدای خروشان

رودخانه عشق به گوش می رسد . نیازی نیست که به خاطر آن سال های سال وقت صرف

کرده ، یا به جایی بروی ! تنها کاری که باید انجام دهی چیزی جز خم شدن نیست !می گوید :

رودخانه در کنار شماست ، در زیر پاهایتان ! حتّی شما در وسط آن ایستاده اید ! با این وجود

 تشنه مانده اید !    چرا که نمی توانید خم شوید ! این توانایی را از دست داده اید ! نفس تان

 این اجازه را نمی دهد !خم شدن یک نشانه است . تمثیلی از رها شدن از خود . جایگاه منیّت

 و غرور ، در سر است . این سر بایدکه در برابر معبود خم شود وگرنه اتّحاد با او ممکن نخواهد

 بود . رکوع و سجود در نماز های پنج گانه هم معنای غیر از این ندارند :       " یعنی سرت را

می دهی و آن گاه با او به وحدت می رسی "تا زمانی که " تویی " وجودداشته باشد غنچه

عشق شکفته نخواهد شد . معطوف کردن نگاه به سمت خداوند یا به سمت معشوق ، کافی

نیست . این ها همگی سر آغاز و مقدّمه اند . کار واقعی هنوز شروع نشده ! عشق دریاست و

 معشوق در عمیق ترین نقطه اش انتظارت را می کشد ! می توانی تمام عمرت را همان جا و

در زیر سایبانی امن به تماشا بنشینی ! امّا با این کار چیزی عایدت نمی شود . برای رسیدن به

 وصال چاره ای جز ترک ساحل نیست ! باید دل به دریا بسپاری . باید تمامی تکّیه گاهت را از

 دست بدهی ! نمی توانی مدّعی دوستی با خداوند باشی در حالی که به چیزی و کسی غیر

 از او تکّیه بکنی ! باید از هرچه غیر اوست بگذری و این را نه در حرف بلکه در عمل هم اثبات

 کنی !با رفتن به سمت دریا اندک اندک خداوند زیر پاهایت را خالی می کند . زمین را از تو

می گیرد .با دست هایت هم  نمی توانی کاری بکنی ! در میان آب و دور از ساحل چیزی برای

آ ویزان شدن و چسبیدن به آ ن وجود ندارد ! آن گاه شروع به دست و پا زدن می کنی ، امّا به

 هر لحظه ،دریا عمیق تر و موج ها عظیم تر می شوند . همانند پری که به دست باد افتاده ، به

 این سو و آن سو پرتابت می کند ! حالا دیگر کاملاً خسته شده ای . دیگر توان دست و پا زدن را

 هم از دست داده ای . این نقطه همان حالتی است که حضرت حافظ و حضرت مولانا از آن به

 قمار عاشقانه تعبیر می کنند : در این قمار ، جایی برای موجودی بانکی نیست ! نمی توانی از

 دارایی مادّیت مایه بگذاری . در این قمار چیزی کمتر از جان و چیزی کمتر از سر پذیرفته

نیست :

 

" اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد "

( حافظ )

 

" داو "  آلت قمار است و " داو طلب " به کسی اطلاق می شود  که جسورانه و به امید بردن ،

پای به میدان می گذارد . امّا در قمار عاشقانه بردنی در کار نیست ! هر چه بیشتر ببازی

نصیب بیشتری هم خواهی برد :

 

" دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل ، کی بود پشیمانی ؟ !

( حافظ )

 

و یا به تعبیر مولانا :

 

" خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچ الّا ، هوس قمار دیگر "

 

می فرماید :

باید از همه چیز ت بگذری . با محو کامل توست که خداوند آشکارتر و آشکارتر می شود

. تنها یک راه برای رسیدن به خداوند وجود دارد و آن نیست شدن خودتان است !

تا آن زمانی که سعی در حفظ هویّت خود بکنید ، هر تلاشی بی فایده خواهد بود ، همانند تلاش

قهرمان داستان مولانا :

 

" آن یکی آمد در یاری بزد

گفت یارش : کیستی ای معتمد؟

گفت : من ! گفتش برو هنگام نیست

بر چنین خوانی مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق

کی پزد ؟ ! کی وارهاند از نفاق ؟ ! "

 

دو گانگی ، منیّت و ادّعای حیات داشتن در مقابل معشوق ، تنها سدّ راه و مانع راستین است .

این چیزی است که فاصله و زمان را شکل می دهد . زمان ، وقتی نیاز است که بین تو و او فاصله ای

وجود داشته باشد . امّا او از رگ گردن به تو نزدیک تر است .

عارفی را پرسیدند : تا خداوند چقدر راه است ؟ گفت به اندازه یک قدم . امّا همان یک قدم

را هم نیازی به برداشتن نیست ! آن را بر سر خود بگذار !

 

امّا ادامه داستان :

 

" رفت آن مسکین و سالی در سفر

در فراق دوست ، سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته ، پس باز گشت

باز گرد خانه انباز گشت

حلقه بر در زد به صد ترس و ادب

تا که نجهد بی ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش : که بر در کیست آن ؟ !

گفت : بر در هم تویی ! ای دلستان

گفت : اکنون چون " منی " ، ای " من " در آ

نیست گنجایش دو من را در سرا "

 

 

ادعونی استجب لکم .

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را .

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 20:29  توسط حمیدرضا خوشنویس  | 

قسمت سوّم :داستان جزیره سبز و گاو خوش دهان !

 

 

 

" یک جزیره سبز هست اندر جهان          اندر او گاوی ست تنها خوش دهان !

 

جمله صحرا را چرد او تا به شب           تا شود زفت و عظیم و منتجب 1

 

شب ز اندیشه که فردا چه خورم             گردد او چون تار مو لاغر ز غم !

 

چون بر آید صبح ، گردد سبز ، دشت       تا میان رشته ، قصیل 2 سبز و کشت

 

اندر افتد گاو با جوع البقر                    تا به شب آن را چرد او سر به سر

 

باز زفت و فربه و لمتر شود                 آن تنش از پیه و قوّت پر شود

 

باز شب اندر تب افتد از خزع                تا شود لاغر ز خوف منتجع

 

که چه خواهم خورد فردا وقت خور ؟     سال ها این است کار آن بقر

 

هیچ نندیشد که چندین سال من                می خورم زین سبزه زار و این چمن

 

هیچ روزی کم نیامد روزی ام                چیست این ترس و غم و دل سوزی ام ؟

 

باز چون شب می شود ، آن گاو زفت        می شود لاغر که آوه ، رزق رفت !

 

نفس ، آن گاو است و آن دشت این جهان    کاو همی لاغر شود از خوف نان "

 

این داستان نیز همانند تمامی داستان های حضرت مولانا صورتی ساده دارد که به طور خلاصه

می خواهد بگوید :

 

1-   ثروت و نعمت به هر شکلی که شما تصوّرش را بکنید ، به حدی بیش از نیاز ما آماده است

2-  و چیزی از آن کم نخواهد شد !

3- خداوند فیّاض است ، اما به هر کس آن چه را که شایسته اوست عطا می کند ، که این عطا

4-  به قول عارف بزرگ ، ملا صدرا ، درست به اندازه رؤیا های فرد بوده و متناسب با

5- ایمان و عمل اوست .

6- ما تنها برای خوردن و خوابیدن به دنیا نیامده ایم ! در هیچ شرایطی نباید رابطه خود را با

7- عالم بالا قطع کنیم یا به قول علّامه بزرگ ، حسن زاده آملی :

آدمی آن است که با عالم قدس انس دارد و گرنه چون بهایم به چرا آمده است !

4 - توکّل راز انسانهای پیروزمند بوده و عاملی است که از طریق آن انرژی و آرامش عظیم

کائنات به سمت شخص متوکّل جاری می شود و او را تا رسیدن به اهداف یاری می رساند .

اما تقدیر گرایی ، بهانه انسانهای شکست خورده و عامل بی تحرّکی آن هاست .

 

گفتیم ساده گویی ، خصیصه حضرت مولانا و تمام کسانی است که حقیقت را عمیقا

لمس کرده اند ، این نکته را همواره به خاطر بسپاریم :

کسانی که واقعا می دانند ، ساده صحبت می کنند ! اما پیچیده گویی صفت کسانی است که

می خواهند نادانی و جهالت خود را در پشت الفاظ و تعابیر خود پنهان کنند !

زمانی که در مورد چیزی یا در مورد مسأ له ای زیاد صحبت می شود ، یک چیز حتمی و

کاملا بدیهی است و آن اینکه گوینده می خواهد و می کوشد تا چیزی را پنهان کند !

بارها و بارها با جریان عظیمی از کلمات ، دور می زند و دور می زند ، حاشیه های فراوانی

را ایجاد می کند تا سرپوشی بر نادانی خود بگذارد !

او از اظهار حقیقت عاجز است و در عین حال هم نمی خواهد تا مخاطب از این وضعیت

آگاه شود !

اما هنگامی که موضوعی کاملا درک شود ، کلمات متناسب آن نیز در کوتاه ترین شکل

ممکن به خودی خود و بی هیچ کوششی در زبان جاری می شوند . به همین دلیل است که

گاهی یک بیت حضرت مولانا یا حافظ در چندین کتاب ، تفسیر شده و شگفت آنکه

حق  کلام باز هم نا گفته باقی می ماند !!

داستان گاو و جزیره سبز هم از آن دست نکته های کوتاهی است که وسعتی به اندازه کلّ زندگی را در بر می گیرد . در این قصّه مولانا می گوید : درد انسان از گرسنگ نیست !

بی پولی هم نمی تواند او را از پای در آورد !

حتّی آوارگی و بی خانمانی هم همین طور !

یعنی آن چه باعث رنج انسان می شود ، نداشته های مادّی اش نیستتند !

تشویش ها و نگرانی های هر روزه اش ربطی به مسائل مادّی ندارد !

اگر چه انسان چنین گمانی دارد ، اما تمامی این تشویش ها را باید در چیزی دیگر و

خلائی یزرگ تر جستجو کرد !

حضرت مولانا ، نام این خلاء را فراموشی می گذارد ! یعنی از یاد بردن چیزی که پیش

از این مایه آرامش ما بوده ، اما هم اکنون آن را از یاد برده ایم .

در واقع در قالب حکایت گاو و شک و تردید های هر روزه اش می خواهد بپرسد :

آیا زمانی که کودک بوده ایم خداوند عهده دار زندگی مان نبود ؟! آیا ما را در

سختی ها ، بیماری ها و بلاها حمایت نمی کرد ؟! پس چرا حالا دچار نگرانی شده ایم ؟!

چرا گمان می بریم که دیگر از او کاری ساخته نیست و باید دست به دامان

این و آن شویم ؟! در زمان کودکی ، ما ندانسته به او توکّل کرده بودیم و نتیجه اش را

هم می دیدیم . یعنی در عین ضعف و ناتوانی با وجودی که نه قدرتی داشتیم و نه ثروتی ،

اما با این وجود ، همانند یک امپراتور زندگی می کردیم ! آن هم امپراتوری واقعی !

نه پوشالی ! چرا که حقیقتا همه چیز و همه کس از ابر و باد و مه خورشید گرفته تا

کلّ فلک ، تحت فرمان ما بودند ! جای هیچ نگرانی ای هم نبود ! اسباب راحتی به

وفور  مهیّا بودند ، حتی پشه هایی که یکی از آنها به فرمان خداوند ، ابهت نمرود را

با تمام جاه و جلالش به تمسخر گرفت و نابودش ساخت ، فرمان داشتند که به ما

آسیبی نرسانند !!

آن زمینی که قارون را با تمام ثروتش در خود فرو بلعید هم همینطور ! یعنی فرمان داشت

تا گهواره آرام ما باشد ! هم چنین باد و باران قوم نوح ( ع ) عاد ، ثمود و ...

چرا که در زمان کودکی ما ندانسته به خداوند توکّل کرده بودیم و از سر همین توکّل

از شکوهی سلیمان وار نیز برخوردار بودیم . چیزی که هم اکنون بسیاری از

ما فراموش کرده ایم ! ما هم اینک بزرگ شده ایم اما فراموش کرده ایم که آن پشه ها

هنوز هم گوش به فرمان خداوند هستند !! از یاد برده ایم که زمین می تواند باز هم به

فرمان خداوند دهان باز کند ! این فراموشی ، بعضی از ما را به سمت عصیانگری و

گناه کشانیده ! اگر بار دیگر بتوانیم به آن عوالم پاک کودکانه خود باز گردیم ،

خداوند نیز بار دیگر آن امپراتوری را به ما اهدا خواهد کرد . او هرگز آن را از

ما پس نگرفته ! بلکه این ما هستیم که قدرتی به نام خداوند را فراموش کرده ایم !

توکّل یعنی همین ، یعنی تکیه کردن به او و وعده هایش ! زمانی که کودکان حتی

برای لحظه ای هم که شده مادر خود را گم می کنند ، ترس و وحشت تمام

وجود شان

را فرا می گیرد . دنیای شان تیره و تار می شود . هر چه به عنوان جایگزین

به آنها بدهیم ( اگر چه تمامی اسباب بازی های دنیا هم باشد ) آرام شان نمی کند !

در آن لحظه ، تنها بوی مادر و آغوش گرم او ست که کارگر می افتد . حتی حاضرند

که از تمامی بازیچه های خود چشم پوشی کنند ، به شرط آن که مادر خود را بیابند !

چرا که کودکان با خود و نیاز های شان صادقانه برخورد می کنند !

نه از این بابت که معنای دارایی های زمینی را ندانند ...

مساله دانستن یا ندانستن نیست ! مساله تنها صداقت است ، ایمان فطری که

به تازگی از پیشگاه خداوند ، با خود به زمین  آورده اند ! عطر خداوند تنها

چیزی است که آن ها به یاد دارند ! مدت زمان زیادی از تولدشان نگذشته ،

بنابراین هنوز فراموشش نکرده اند ! و همین عطر است که اینک پس از

جدایی از خداوند در دامان مادر خود می یابند ! یک بار درست در هنگام تولد

طعم تلخ این جدایی را چشیده اند ، هرگز نمی خواهند که برای بار دوم

این تجربه سخت را تکرار کنند !

مادر جایگزینی برای خداوند نیست ، اما کودکان نشانه های گم شده خود را

تنها در دامان مادر می یابند . این چیزی است که خداوند مقدّر کرده و

آشکارا فرموده اند که :

اگر رضایت مرا می خواهید ، رضایت مادر را بجوید !

یعنی هیچ نشانه ای را نزدیک تر از او به من نخواهید یافت !

این چیزی است که کودکان فطرتا از آن با خبر هستند و با مادر بودن ،

برای شان حکم بهشت را دارد . اگرچه گرسنه باشند ! اگر چه لباسی برای

پوشیدن نداشته باشند ! اما بدون او تمام هستی با تمام دارایی هایش

یعنی جهنم !  یعنی تشویش ! یعنی اضطراب ! یعنی نا امنی ! و حالا

پس از بزرگ شدن هم اگر چنان چه واقع بینانه نگاه کنیم زندگی بدون

خداوند درست همین معنی را می دهد !

 

و اما نکته دوم :

 

بسیاری از ما تعبیر درستی از واژه توکّل نداریم و آن را با تسلیم شدن به

سرنوشت و تقدیر گرایی اشتباه می گیریم ! حتی زمانی که در متون مذهبی

و یا از زبان عارفان با کلمه ای به نام سرنوشت مواجه می شویم ،

آگاه باشیم که این کلمه به معنایی کاملا متفاوت با آن چیزی که ما در ذهن

خود داریم به کار گرفته می شود !

در زبان ما سرنوشت یعنی :

خو کردن بیچارگان به بد بختی !!

یعنی سوختن و ساختن ! چرا که خداوند این گونه مقدّر کرده ! در حالی که

خداوند در حالی که شب را آفریده روز را نیز خلق کرده . شادی و رنج را نیز

همین طور ! تضمین کرده که این راه به شادی ختم می شود و

این راه به رنج ! انبار باروت خود را نمناک نکنیم ! روزگار با افراد بی حال

سر سازگاری ندارد ! قدرتمندانه بر خیزیم و شادمانه و شاکر قدم در

راه بگذاریم . باید چنان برخیزیم که هر گاممان آتشی سوزان از طلب را به

هر لحظه در وجودمان شعله ور سازد . توکّل یعنی همین . سرنوشت ،

یک محصول و یک نتیجه است . تنها آنچه که مسلم است در دیوان خداوند

این نتیجه از همان ابتدا بارز و آشکار است و این معنای آن جبری است که

عرفا منظور داشته اند ، یعنی تو هر راهی را آغاز کرده یا به پایان رسانی

نزد پروردگار انتهای مسیر ت  واضح و روشن می باشد چون اوست که

از مسیر تو از ازل تا ابد با خبر است .

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 20:28  توسط حمیدرضا خوشنویس  | 

حکایت پادشاه و کنیزک

 

بود شاهی در زمانی پیش از این            ملک دنیا بودش وهم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار                     با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاهراه                شد غلام آن کنیزک پادشاه !

مرغ جتنش در قفس چون می تپید          داد ملک و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد                 آن کنیزک از قضا بیمار شد

 

پادشاه که تحمل رنجوری محبوبش را نداشت ، تمامی پژشکان دربار را احضار کرده و فرمان می دهد که به هر قیمتی شده باید او را درمان کنید ، اما برخلاف انتظار

 

هر چه کردند از علاج و از دوا                   گشت رنج افزون و حاجت ناروا !

 

یعنی نه تنها بهبودی ای حاصل نشد بلکه لحظه به لحظه و روز به روز اوضاع بیمار وخیم تر و وخیم تر شد !

 

شه چو عجز آن حکیمان را بدید                پا برهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد            سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد

چون به خویش آمد ز غرقاب فنا                خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

کای کمینه بخششت ملک جهان             من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

ای همیشه حاجت ما را پناه                    بار دیگر ما غلط کردیم راه

لیک گفتی گرچه می‌دانم سرت              زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

چون برآورد از میان جان خروش                اندر آمد بحر بخشایش به جوش

درمیان گریه خوابش در ربود                    دید در خواب او که پیری رو نمود

 

در اثنای خواب ، هاتف غیبی بر شاه تجلی می کند که حامل پیغامی بزرگ برای اوست :

 

گفت: ای شه ، مژده حاجاتت رواست                گر غریبی آیدت فردا ، ز ماست

 

صبح فردا در گذرگاه خانه ات کسی را خواهی دید که تا به حال همانند او را ندیده ای ، او با تمام کسانی که پیش از این دیده ای فرق می کند ! جذبه ای دارد که تنها عاشقان حسش می کنند !

نه این که پیش از این نبوده باشد ! نه اینکه به یکباره ظهور کرده باشد ! بلکه در مسیر زندگی چنین کسانی همواره از برابر چشمان تو عبور کرده اند ! زمین هرگز از وجو دآنها خالی نبوده ، اما تو قادر به دیدن شان نبوده ای ! چون عاشق نبوده ای ! هم اکنون عشق ، چنان ظرافتی به چشمان تو بخشیده که برای اولین بار قادر به دیدن شان خواهی شد ! پیش از این بر چشم ها ، گوشها و قلبت قفل بوده و تنها ادعای دیدن ، شنیدن وحس کردن داشته ای !

اسرار زندگی بر تو پوشیده بوده و اولیا خداوند از چشمان تو پنهان مانده بودند ، تنها به این دلیل که به مقام محرمیت نرسیده بودی ! اما هم اینک عاشقی ، و کلید اسرار بردستان توست.

 

چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد              آفتاب از شرق ، اخترسوز شد

بود اندر روزنه شه ، منتظر                      تا ببیند آنچه بنمودند سر

دید شخصی ، فاضلی ، پر مایه‌ای آفتابی درمیان سایه‌ای

 

ناگهان چشمانش به کسی افتاد که همانند آفتابی درخسان ، لابه لای مردمانی ظلمت زده ، شانه به شانه حرکت می کرد ، اما شگفتا که آنها قادر به دیدنش نبودند وعلی رغم نزدیک بودنش احساسش نمی کردند !

 

 

شه به جای حاجبان در پیش رفت پیش آن مهمان غیب خویش رفت

 

دیگر جای تعلل نبود ، برای مشایعت از چنین شخصی با چنین مقام و منزلتی باید خودش برای استقبال پا پیش می گذاشت :

 

دست بگشاد و کنارانش گرفت                هم چو عشق اندر دل و جانش گرفت

دست و پیشانیش بوسیدن گرفت            وز مقام و راه پرسیدن گرفت

پرس پرسان می‌کشیدش تا بصدر            گفت گنجی یافتم آخر بصبر

گفت ای نور حق و دفع حرج                    معنی‌الصبر مفتاح الفرج

ای لقای تو جواب هر سوال                    مشکل از تو حل شود بی‌قیل و قال

ترجمانی هرچه ما را در دلست                دستگیری هر که پایش در گلست

مرحبا یا مجتبی یا مرتضی                     ان تغب جاء القضا ضاق الفضا

انت مولی‌القوم من لا یشتهی                قد ردی کلا لن لم ینته

چون گذشت آن مجلس و خوان کرم          دست او بگرفت و برد اندر حرم

قصه‌ی رنجور و رنجوری بخواند                 بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

 

داستان خود و بیماری معشوقش را به او گفت و عجز تمامی طبیبان را گوشزد کرد . آن طبیب روحانی هم پس از معاینه بیمار رو به شاه کرد و گفت :

 

گفت: هر دارو که ایشان کرده‌اند              آن عمارت نیست! ویران کرده‌اند!

 

اما چیزی از بیماری کنیزک بازگو نکرد ، در عوض از پادشاه خواست که به همراه تمامی خدمتکارانش او را با بیمار تنها بگذارند تا به مداوایش بپردازد .

 

خانه خالی ماند و یک دیار نه                   جز طبیب و جز همان بیمار نه

نرم نرمک گفت: شهر تو کجاست؟           که علاج اهل هر شهری جداست!

واندر آن شهر از قرابت کیستت؟               خویشی و پیوستگی با چیستت؟

دست بر نبضش نهاد و یک بیک               باز می‌پرسید از جور فلک

 

بر طبیب آسمانی آشکار شده بود که کنیزک ، قبل از ملاقات با شاه عاشق کسی بوده است و بیماری ای که هم اینک مبتلای آن شده ، حاصل از غلبه سودا ! بر صفرا نیست ! به همین خاطر شیوه شگفت انگیزی را برای معالجه بیمار در پیش گرفته بود . باید درمی یافت که او عاشق چه کسی است و آن شخص در کجا زندگی می کند !

بنابراین دستش را بر نبض کنیزک گذاشته بود و از آشنایان ، بستگان و هم چنین از شهرهایی که در آن زندگی کرده می پرسید. چشمش به صورت کنیزک بود که کجا سرخ می شود ! و انگشتش بر رگش که از نام چه کسی می جهد !! چنین شیوه درمانی را همه ما نیز به دفعات تجربه کرده ایم ! آیا به خاطر ندارید زمانی را که خاری برپا یا دست تان خلیده باشد ؟! مگر در آن موقع چه می کنید ؟ آیا غیر از این است که با سر سوزنی آن ناحیه را می کاوید تا از سوزش متوجه خاری ریز و پنهان گردید ؟ یعنی دیده نمی شود اما از سوزشش می توان فهمید که چیست و در کجاست . این طبیب هم به گونه ای همان کار را می کرد .

 

چون کسی را خار در پایش جهد               پای خود را بر سر زانو نهد

وز سر سوزن همی جوید سرش              ور نیابد می‌کند با لب ترش

خار در پا شد چنین دشواریاب                  خار در دل چون بود وا ده جواب

 

شهر شهر و خانه خانه قصه کرد              نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد

نبض او بر حال خود بد بی‌گزند                 تا بپرسید از سمرقند چو قند

نبض جست و، روی، سرخ و زرد شد         تا سمرقندی زرگر فاش شد!

 

زمانی که نام سمرقند به میان آمد ، حال بیمار کاملا دگرگون شد و طبیب دریافت که او شیفته و دلباخته زرگری در آن شهر است .

حالا تنها کاری که باید می کرد ، گرفتن آدرس دقیق آن شخص بود!

 

چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت اصل آن درد و بلا را باز یافت

گفت کوی او کدامست در گذر ؟!              او سر پل گفت و کوی غاتفر

 

حکیم بلافاصله به سراغ پادشاه می رود و او را مجاب می کند که برای درمان کنیزک باید با وعده های فراوان ، آن زرگر را به دربار احضار کرده و علی زغم میل باطنی خود مقدمات عروسی آن دو را فراهم نماید !

پادشاه هم که سلامتی محبوبش از هر چیزی برایش مهم تر بود می پذیرد و به این کار بزرگ تن می دهد !

 

 

 

شه بدو بخشید آن مه روی را                  جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را

مدت شش ماه می‌راندند کام                  تا به صحت آمد آن دختر تمام

 

اجازه بدهید در همین جای داستان ، گریزی به زندگی انسان بر روی زمین بزنیم . چرا که این حکایت تشابه عجیبی با دلباختگی خداوند به انسان از یک طرف و شیفتگی انسان به زمین از طرف دیگر دارد !

خداوند ، زمانی که حضرت آدم را خلق کرد ، شیفته او بود ، بسار دوستش می داشت تا به حدی که در جوار خودش مسکنی از بهشت را برایش مهیا کرده و به فرشتگان مقرب خود نیز فرمود تا بر او سجده کنند !! همان گونه که به پروردگار خود سجده می کنند !!  اما این مقام و منزلت برای حضرت آدم دور از حد تصور بود و نمی توانست درکش کند . چرا که حضرت آدم پیش از آنکه روحی آسمانی و الهی در او دمیده شده و در قالبش قرار بگیرد ، جسمش از خاک بود به همین خاطر کشش و جاذبه ای به سمت زمین در خودش احساس می کرد . او از زمین فاصله داشت و از آن دور بود ، بنابراین تنها می توانست رویای زمینی را در سر داشته باشد . در آن زمان که در بهشت به سر می برد غیر ممکن و بی معنی بود که رویای آسمان و خواب رسیدن به ملکوت خداوند را ببیند چرا که دقیقا در کنارش قرار گرفته بود . معنای مهجوری از خداوند را نمی توانست بفهمد ! چون هجرانی صورت نگرفته بود ، مگر از زمین !!

ابلیس هم این نکته و این نقطه ضعف را به خوبی می دانست و اتفاقا از همان نقطه وارد شد ! او می دانست تا زمانی که رویا و آرزویی نباشد وسوسه هم بی معنی خواهد بود ! آخر چگونه می توان کسی را فریب داد و وسوسه اش کرد در حالی که او هیچ آرزویی در سر نداشته باشد ؟! به همین دلیل است که عرفا می گویند : آرزو ، ریشه تمامی رنج هاست .

حضرت عادم علی رغم در بهشت بودنش رنجور بود چون از زمین دور بود ، درست همان گونه که این کنیزک داستان علی رغم در کنار پادشاه بودنش رنج می کشید ، چون از زرگر دور افتاده بود ! او به همه چیز رسیده بود اما خودش نمی دانست ! و نمی توانست درکش کند ! چرا که پیش از ملاقات با پادشاه ، دلش در گرو شخص دیگری بوده است . پادشاه هم که از سر مهر ومحبت نمی توانست رنج او را تحمل کند بنابراین او را به آرزویش رساند !

درست همان گونه که خداوند حضرت آدم را با فرستادنش به زمین در مسیر رویاهایش قرار داد ! او ظاهرا به آرزویش رسید اما پس از مدت کوتاهی فهمید که اینجا ، آن جایی نیست که باید باشد ! درک کرد که از سر نادانی گوهر گرانبهایی را از دست داده است ! در کمال شگفتی می دید که این بار خواب آسمانها و رویای رسیدن به ملکوت خداوند دست از سرش بر نمی دارد !

و نیز با توجه به سالیان سال تجربه فهمیده بود که این بار ، دیگر رویاها نیستند که می توان او را مجددا به بهشت برسانند !! آرزوها اسباب سقوط هستند ! تنها می توانند عامل هبوط باشند ! اما هرگر نمی توانند مرکب مناسبی برای صعود مجدد روح باشند ! دراین مرحله و برای رسانیدن دوباره جان به همان جایی که قبلا بوده ، تنها وسیله کارآمد و مورد نیاز ، چیزی جز آگاهی نیست . زمانی که پوچی زمین با تمامی مظاهر رنگارنگ و همین طور پوشالی بودن زندگی مادی ، عمیقا بر انسان آشکار گردند اتصال به خداوند به خودی خود و بی هیچ کوششی اتفاق خواهد افتاد .

 

و اما ادامه داستان :

 

پس از اینکه طبیب آسمانی ، کنیزک را به وصال زرگر رسانید ، حالا نوبت آن بود که بی مقداری زرگر را در مقایسه با عظمت پادشاه به او نشان بدهد. برای همین منظور شربتی ساخته و به خورد زرگر می دهد !

 

 

بعد از آن از بهر او شربت بساخت             تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت

چون ز رنجوری جمال او نماند                   جان دختر در وبال او نماند!

چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد       اندک‌اندک در دل او سرد شد

 

این شربت به ظاهر برای زرگر تجویز شده بود اما در واقع شرابی از آگاهی بود که در جان دخترک می ریخت ! شرابی که چشمان او را باز می کرد تا حقایق را ببیند و در جایی که پادشاه حضور دارد گوهر عظیم عشقش را نثار بی مایه ای بی نام و نشان همانند زرگر نسازد !

 

 

عشقهایی کز پی رنگی بود                    عشق نبود عاقبت ننگی بود

 

مرد زرگر سمبل همین دنیاست ، با تمامی زرق و برق هایش و نکته این داستان در این جاست که ما اگر هم چنان به توسط رویاهای دور و دراز ، چنگ در حلقه ظواهر این دنیا بمانیم هرگز نمی توانیم به بهشت برسیم .

نیازی هم نیست که همواره به جای دنیا ، غرق در رویای بهشت باشیم ! بهشت در جایی دور دست نیست ! بلکه در همین جاست ! چرا که خداوند در همین نزدیکی است ! و هر لحظه صدای مان می کند ، فقط کافی است تا او را ببینیم !! اما با چشمانی پر از آرزوها نمی توان او را دید . حتی با آرزوی ترک دنیا هم نمی توان به او رسید ! نیازی به ترک دنا نیست ! فقط کافی است تا عمیقا پوچی دنیا را مشاهده کنیم و این اتفاق زمانی می افتد که نسبت به حقیقت آن کاملا آگاه گردیم .

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 20:26  توسط حمیدرضا خوشنویس  | 

 

مناجات شبان با حق تعالى

 

ديد موسى يك شبانى را به راه     

                                 كو همى گفت اى خدا و اى اله

تو كجايى تا شوم من چاكرت       

                                     چارقت دوزم كنم شانه سرت

جامه‏ات شويم شپشهاات كشم     

                                     شير پيشت آورم اى محتشم

دستكت‏بوسم بمالم پايكت         

                                        وقت‏خواب آيد بروبم جايكت

اى فداى تو همه بزهاى من         

                                  اى بيادت هى هى و هيهاى من

داستان با راز و نياز چوپان با خدا آغاز مى‏شود. چوپان با عباراتى بسيار ساده و خالى از هر گونه تكلف و پيچيدگى سخنان خود را شروع مى‏كند; ايمان، عشق و علاقه در مناجات او هويدا است. در ايمان وى هيچ گونه ريا و رياكارى ديده نمى‏شود. با كمال صداقت و اخلاص معشوق خود را مخاطب ساخته و عشق و
 علاقه خود را به او ابراز مى‏كند، خداى چوپان قابل رؤيت است و مكان دارد اما او نمى‏داند، اين خدا همانند انسان پايى دارد و چارقى، گيسويى دارد كه بايد شانه شود، خداى انسان‏وار چوپان بدنى دارد كه محتاج جامه است و حتى تن او مانند تن خود چوپان شپش مى‏گذارد، مانند انسان غذا مى‏خورد و شير مى‏نوشد، دست و پاى او مانند دست و پاى انسان از كار و فعاليت‏خسته مى‏شود و احتياج به مالش دارد و به خواب و رختخواب نيازمند است.

همه اين اوصاف حكايت از اين دارد كه چوپان معتقد به تشبيه محض حق تعالى با انسان است، و او مانند اهل تجسيم همه اوصافى را كه خاص انسان است‏به خدا نسبت مى‏دهد.

موسى عليه السلام كه نماينده عقل گرايى و معتقد به تنزيه حق از ساير موجودات است در چنين موقعى با چوپان روبرو مى‏شود و طبيعى است كه اعتقاد چوپان براى موسى عليه السلام قابل قبول نيست، او بايد همانند همه پيامبران به وظيفه خود كه امر به معروف و نهى از منكر است عمل كند. از اين رو با عتاب و خطاب با او برخورد مى‏كند.

مولانا در آغاز اين گفتگو، سؤال و جواب كوتاهى را طرح مى‏كند: موسى از چوپان مى‏پرسد اين سخنان را با چه كسى مى‏گفتى و چوپان در پاسخ مى‏گويد با خالق آسمان و زمين;

زين نمط بيهوده مى‏گفت آن شبان  

                       گفت موسى با كه استت اى فلان؟

گفت‏با آن كس كه ما را آفريد     

                                 اين زمين و چرخ ازو آمد پديد

منظور مولوى از اين سؤال و جواب تاكيد بر اين معنا است كه خداى شبان با خداى موسى عليه السلام از آن جهت كه خالق آسمان و زمين و آفريننده بندگان است فرقى نمى‏كند، فرق آنها در اوصافى است كه چوپان به خدايش نسبت مى‏دهد.

گفت موسى هاى بس مدبر شدى       

                              خود مسلمان ناشده كافر شدى

اين چه ژاژ است و چه كفر است و فشار    

                                     پنبه‏اى اندر دهان خود فشار

گند كفر تو جهان را گنده كرد           

                                     كفر تو ديباى دين را ژنده كرد

نسبت دادن چنين صفاتى به خداوند متعال از نظر موسى عليه السلام كفر و ياوه‏گويى است. اين چنين سخن گفتن با حضرت حق نه تنها مناجات نيست كه ژاژخائى و گستاخى به مقام ربوبيت است، از اين رو به او مى‏گويد دهانت را ببند كه حرفهاى كفرآميز تو جهان را گنديده كرد و جان و روان تو نيز تباه شده و موجب دورى تو از درگاه حق مى‏شود. موسى عليه السلام با اين عتاب و خطاب، خطر تشبيه و مشبهه را به چوپان گوشزد مى‏كند و به او مى‏فهماند كه اين گونه اوصاف لايق انسانها است و حقيقت وجود و نور الانوار را چنين صفاتى سزاوار نيست;

چارق و پا تا به لايق مر تراست     

                           آفتابى را چنينها كى رواست

گر نبندى زين سخن تو حلق را       

                                     آتش آيد بسوزد خلق را

آتشى گر نامدست اين دود چيست    

                   جان سيه گشته روان مردود چيست

با كه مى‏گويى تو اين، با عم و خال    

                         جسم و حاجت در صفات ذوالجلال

شير او نوشد كه در نشو و نماست    

                           چارق او پوشد كه او محتاج پاست

تشبيه مطلق از نظر مولوى مردود است، و با بيهوده خواندن حرفهاى چوپان در نسبت دادن صفات مخلوق به خالق تشبيه صرف را باطل مى‏داند «زين نمط بيهوده مى‏گفت آن شبان‏» باطل بودن تشبيه مطلق از اين جهت است كه شخص مشبه، حق تعالى را فقط در مظاهر و ظهورات او مى‏بيند و نمى‏تواند از عالم كثرت و مجالى عبور كند و به متجلى برسد، از اين رو اين گونه شناخت از حق، ناقص است; درست همانند معرفت ملائكه از انسان و خليفة الله كه فقط جنبه اين جهانى او را ديده و به بعد الهى و خلافت او از حق توجه نكردند.

درك انسان از عالم مجردات

گرچه داستانى را كه جلال الدين مولوى در اين ابيات آورده است

مدرك روايى و تاريخى براى آن ديده نشده است (6)

 اما در روايات اسلامى به اين معنا اشاره شده است.

هدف مولانا از آوردن اين داستان به تصوير كشيدن يكى از مسايل بسيار پيچيده و دشوار است و آن چگونگى درك انسان از حقايق غير محسوس و مجرد است و اينكه چرا انسان در شناخت مجردات و عالم ماوراء طبيعت ناتوان است و براى جبران اين ضعف بايد از وحى كمك بگيرد و اصولا چرا ساختمان فكرى و ذهنى انسان اينگونه است كه هر چيز معقول را مى‏خواهد در قالب محسوسات بريزد و چرا شبان در باره حق تعالى چنين فكر مى‏كرد و براى او چارق و لباس و زلف و مكان مى‏پندارد، سؤالى درخور دقت و تامل است.

بعضى ريشه اين معنا را در بعد روانى انسان مى‏دانند و از اين زاويه به آن نگريسته‏اند و آن حب به ذات و خودخواهى در بشر است ، چه اين كه هر موجودى خود را برتر از ساير موجودات مى‏داند از اين رو هر چه را در خود مى‏يابد آن را كمال مى‏داند. شبان ساده لوح نيز داشتن چارق و لباس و شكم و دست و پا و بز و شير و روغن و استفاده از آنها را همانگونه كه براى خود كمال مى‏دانست همين كمالات را براى خداوند نيز كمال دانسته و به آن اعتقاد داشت.

در رواياتى كه از امامان معصوم عليهم السلام به ما رسيده به اين مساله اشاره شده است امام باقر عليه السلام مى‏فرمايد:

«هر چيزى را كه با اوهام و خيالات خود در دقيق‏ترين معنايش (به عنوان خدا) تصوير مى‏كنيد، آن چيز آفريده شما است و مربوط به حق متعال نيست، خداوند حيات بخش است و زندگى و مرگ موجودات به دست او است [آنگاه امام عليه السلام با يك مثال به اين اصل اشاره مى‏كند] شايد مورچه‏هاى كوچك نيز اينطور توهم كنند كه خداوند نيز مانند آنها دو شاخك دارد، زيرا آنها گمان مى‏كنند كه نداشتن شاخك براى موجود زنده نقص است‏». (7)

با اين مثال امام عليه السلام به يك اصل كلى اشاره مى‏كند و آن اين كه هر موجودى آنچه را كه دارا است و در زندگانى خود لازم مى‏داند، آن را كمال و ضرورت مطلق مى‏بيند و فقدان آن را نقص و كاهش مى‏پندارد، از اين رو مورچه براى خداوند شاخك و انسان براى او علم و خيال و انديشه و...

تحليل فلسفى اين مساله به دخالت و حاكميت قوه خيال بر عقل بر مى‏گردد و با تصرف اين قوه در قواى ادراكى ديگر، مجردات به صورت محسوسات جلوه مى‏كنند. زيرا انس انسان با محسوسات و رابطه او در زندگى روزمره با آنها سبب مى‏شود كه مطالبى را كه عقل درك مى‏كند و جنبه تجرد دارند، در قالب خيال درآمده و صورت محسوس بخود مى‏گيرند.

ملك الشعراى بهار درباره حاكميت قوه خيال بر عقل و تشبيه حق به خلق، شعر بسيار زيبايى را با لهجه خراسانى سروده است كه با موضوع بحث ما مناسبت دارد:

هستش خدا مثال يكى پادشاى پير

بالاى آسمان تنه ور پايه پندرى

تو پندرى خدا به مثال فرشته يه

يا نه مثال مردم دنياى پندرى

هر جا كه راه مره ادماش با خودش مرن

ديو و نخونه‏اش چو حيطه مصفايه پندرى

راپورتها ره هى مخنه هى حكم مده

حكمش دحق ما و تو مجرايه پندرى

راپورت بنده‏ها ره برش هر سعت مدن

راپورتها دمين پاكتهايه پندرى

هر كس كه مؤمنه تو بهشتش موتوپونه

آنجه اجيل مجيل عموت رايه پندرى

هر كس كه كافره به جهندمش منده زه

آنجه برى ما و تو درش وايه پندرى

در اين ابيات ملك الشعراء مى‏خواهد تصوير يك عامى ساده لوح را از خداوند و عظمت او و كيفيت قضاوت و رتق و فتق امور را توسط او بيان كند، اين شخص پروردگار را همچون انسانى قدرتمند و پادشاهى مقتدر مى‏پندارد كه با غلامان و خدمه‏اش در صحراى محشر به راه مى‏افتد و بعد از رسيدن گزارشها به او به حكم و قضاوت مى‏پردازد. نتيجه اين محكمه آنست كه خلايق به دو گروه تقسيم مى‏شوند، عده‏اى در بهشت مشغول خوردن آجيل و تنقلات مى‏شوند و جمعى در جهنم گرفتار عذاب خواهند شد.

رابطه شناخت‏با فاعل شناسايى

حقيقت آنست كه شناخت و معرفت هر موجودى در گرو هستى و حدود وجودى او مى‏باشد يك موجود محدود، توان شناخت هستى مطلق را ندارد، بلكه شناخت او به مقدار سعه وجودى و دارا بودن او از كمالات هستى مى‏باشد.

عدم توانايى انسان نسبت‏به معرفت‏حق تعالى به اين معنا نيست كه او نمى‏تواند مفاهيمى از قبيل مطلق، بى‏نهايت‏يا واجب الوجود را درك كند، چه اين كه اختراع و انتزاع مفاهيم ماهوى و معقول ثانى فلسفى و منطقى، همه كار ذهن انسان است و از طريق آنها به علوم حصولى دست مى‏يابد و خدا را نيز اثبات مى‏كند. اما محصول اينهمه انتزاع و اختراع و مفهوم‏گيرى علم حصولى است و انسان نسبت‏به حقايق خارجى فقط دستى از دور بر آتش دارد.

از اين رو عارفان به اين معنا تصريح مى‏كنند كه انسان از آن جهت كه انسان است قادر به شناخت‏حق تعالى نيست. زيرا قواى ادراكى او عاجز از معرفت غير متناهى مى‏باشد، منظور آنان از معرفت، علم حضورى به حقايق است‏يعنى حضور حقيقت اشياء در نزد عالم، و اين چيزى است كه انسان سالك از راه سير و سلوك، به كشف و شهود مى‏رسد و به مقدار تجلى حق در قلب سالك، معرفت‏حاصل مى‏شود، البته قابليت قابل نيز در دريافت تجليات حق شرط لازم است و آن بستگى به رياضت و اخلاص و صفاى باطن و توسعه وجودى عارف دارد.

شناخت و قرب و بعد انسانها از نظر عرفا نسبت‏به تجليات الهى بر اساس همين ملاكها سنجيده مى‏شود، معرفت‏بسيارى از مردم و طبعا عبادت آنان در محدوده بعضى از اسماء جزئى مثل اسم خالق، رازق و شافى مى‏باشد، راز و نيازهاى ما با خدا از اين محدوده تجاوز نمى‏كند. اصولا ذات حق از آن جهت كه بى‏نهايت و غيب محض است نه قابل شناخت است و نه مورد عبادت، حتى انسان كامل كه مظهر اسم جامع و عبدالله است، شناخت و عبادت او نيز در مرتبه اسماء (اسم جامع) مى‏باشد.

از اين رو اولياءالله نيز از شناخت‏حقيقت‏حق اظهار عجز مى‏كنند «ما عرفناك حق معرفتك‏» خداوند نيز ناتوانى انسان را تاييد مى‏كند «و ماقدروا الله حق قدره‏» و به رسول اعظم خود دستور مى‏دهد كه از پروردگار درخواست فزونى علم و معرفت‏بنمايد «و قل رب زدنى علما» بنابراين آنچه وظيفه انسان است و در تعالى و تكامل او مؤثر است اين است كه او را با اخلاص بخواند و دل به او بسپارد و به او عشق ورزد و جان و دل خود را آماده قبول فيض او بنمايد تا به مقدار ظهور حق در انسان او را بشناسد.

عرفا از محال بودن شناخت‏حقيقت و ذات پروردگار به محال بودن تشبيه او به ساير موجودات استدلال مى‏كنند، زيرا تشبيه فرع بر معرفت است و اگر نسبت‏به ذات حق و غيب الغيوب هيچگونه شناختى ممكن نيست، چگونه مى‏توان چنين موجودى را به چيزى تشبيه كرد؟

رابطه ظاهر با مظهر

مولانا از اين مرحله نيز فراتر مى‏رود و معتقد است كه نه تنها شناخت ذات و حقيقت اسماء و صفات او مقدور انسان نيست و موجب محدوديت‏حق و مقيد نمودن او به صفات مخلوقات مى‏شود، بلكه انتساب اين گونه صفات به مظاهر حق از آن جهت كه مظهر او مى‏باشند و حق در آنها تجلى نموده است نيز محال مى‏باشد. زيرا مظهر با ظاهر از جهتى متحد و از جهاتى متفاوت است، حقيقت مظهر از آن جنبه كه ظهور حق است، به حقيقت وجود برمى‏گردد، و عين حق براى كسى قابل درك و فهم نيست.

و لست ادرك من شى‏ء حقيقته

و كيف ادركه و انتم فيه

مولوى مى‏گويد:

«اگر شبان اين صفات را حتى به بنده خدا نيز نسبت‏بدهد به خطا رفته است زيرا بنده حق نيز از آن جهت كه ظهور حق است‏به اين صفات محدود نمى‏شود»

ور براى بنده است اين گفت گو       

                  آنك حق گفت او من است و من خود او

آنك گفت انى مرضت لم تعد          

                                       من شدم رنجور او تنها نشد

آنك بى يسمع و بى يبصر شدست     

                              در حق آن بنده اين هم بيهدست

بى ادب گفتن سخن با خاص حق       

                                         دل بميراند سيه دارد ورق

جلال الدين در اين ابيات به چند حديث اشاره مى‏كند كه در آنها به وضوح به سريان حق تعالى در مظاهر و مجالى دلالت دارد. حديث اول روايتى است از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام از پدران بزرگوارش و از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ، كه آن حضرت مى‏فرمايد:

«خداوند در روز قيامت‏بعضى از بندگانش را توبيخ مى‏كند و مى‏فرمايد: اى بنده من! چرا وقتى من بيمار شدم به عيادت من نيامدى؟ بنده در جواب مى‏گويد: پروردگارا! تو منزه‏تر از آن هستى كه مريض شوى. تو خدا و پرورش دهنده بندگان هستى. خداوند در جواب مى‏فرمايد: برادر مسلمان تو مريض شد او را عيادت نكردى. سوگند به عزت و جلالم اگر به ديدار او مى‏رفتى مرا در نزد او مى‏يافتى و من در عوض، نيازمنديهاى ترا به عهده مى‏گرفتم و اين رحمت نسبت‏به تو به جهت كرامت و قرب بنده مؤمن است و من رحمان و رحيم هستم‏». (8)

در بيت ديگر مولوى به حديث قرب نوافل اشاره مى‏كند.

مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى مى‏گويد: (9)

«در لسان مقربين قرب نوافل و قرب فرايض متداول است و اينها غير يكديگرند، در قرب نوافل حق متعال گوش و چشم بنده مقرب مى‏شود و آن مضمون اين حديث قدسى (10) است‏».

مجلسى در مرآة العقول (11) مضمون حديث را اين گونه توضيح مى‏دهد كه انسان عارف به خدا اگر از غير او منقطع شود و عشق و محبت‏به حق را بر عقل و روح و اعضاء و جوارح خود حاكم گرداند و به مقام قرب الهى نايل آيد، خداوند در قواى ادراكى و تحريكى عبد تصرف مى‏كند و نتيجه اين خواهد شد كه همه اين قوا، الهى و ربوبى مى‏شوند و مظهر مشيت‏حق مى‏شوند. «و ما تشاؤن الا ان يشاء الله‏»

در مرحله فعل و انفعالات و قواى تحريكى نيز اين عنايت و تصرف وجود دارد. آياتى از قرآن كريم كه حكايت از اين مقام دارد عبارتند از: «...و ما تقاتلون ولكن الله قتلهم و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمى‏»، «ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم‏»، يعنى دست او دست‏خدا و بيعت‏با او بيعت‏با خدا است، انسان كامل، ممثل حق است، لذا در آخر روايت چنين انسانى را مستجاب الدعوة مى‏داند، زيرا او جز حق و حقيقت و صلاح بركت چيزى نمى‏خواهد.

در خدا گم شو كمال اين است وبس  گم شدن گم كن وصال اين است و بس

بنابراين، تشبيه محض از ديدگاه مولانا نه تنها درباره خداوند محال است، بلكه درباره مظاهر او نيز با در نظر گرفتن مظهر بودن آنها براى حق تمام نيست، لذا صفات مخلوق، سزاوار ممكن الوجود است نه واجب الوجود.

دست و پا در حق ما استايش است      

                                      در حق پاكى حق آلايش است

لم يلد لم يولد او را لايق است          

                                       والد و مولود را او خالق است

«مولانا و تنزيه مطلق‏»

مولوى بعد از بيان مناجات شبان و عقيده او كه مبتنى بر تشبيه محض بود و رويارويى موسى عليه السلام با شبان و سرزنش چوپان، به تبيين نظريه تنزيه مطلق و اينكه آيا تنزيه خداوند بطور مطلق نيز مانند تشبيه محض غلط و بيهوده است مى‏پردازد و تحليل او از اين مساله با خطاب خداوند به موسى عليه السلام شروع مى‏شود كه چرا بنده ما را از ما جدا كردى و چرا به باطن و دل چوپان كه سرشار از عشق و محبت‏به ما بود توجه نكردى و فقط به ظاهر الفاظ او خرده گرفتى. از اين رو مولانا موسى را محتاج به هدايت الهى مى‏داند و اين هدايت‏با عتاب خداوند به موسى آغاز مى‏شود.

 

وحى آمد سوى موسى از خدا       

                               بنده ما را ز ما كردى جدا

ما زبان را ننگريم و قال را            

                            ما درون را بنگريم و حال را

ناظر قلبيم اگر خاشع بود            

                          گرچه گفت لفظ نا خاضع رود

موسيا آداب دانان ديگرند            

                            سوخته جان و روانان ديگرند

وظيفه انبياء الهى آن است كه به كمك الهى مردم را به سرچشمه نور و فضيلت هدايت كنند، انسان بايد از بعد زمين و غرائز حيوانى و رذايل عبور كند و به اوج معنويت و روحانيت تكامل يابد، مولانا از اين حركت صعودى به «وصل‏» تعبير مى‏كند، در مقابل صعود، سقوط در منجلاب خودپرستى و شهوتها و جدا شدن از منبع نور الانوار است كه از آن به «فصل‏» تعبير مى‏كند.

تو براى وصل كردن آمدى           

                     نى براى فصل كردن آمدى

تا توانى پا منه اندر فراق        

                   ابغض الاشياء عندى الطلاق (12)

مطلبى كه مولوى در اين ابيات به آن اشاره مى‏كند مضمون بسيارى از آيات و روايات است كه در بيان حكمت فرستاده شدن پيامبران و دليل رسالت آنان آورده شده است. بعثت انبياء براى ايجاد ايمان در مردم و ارتباط دادن آنان به حق و حقيقت است و نتيجه ايمان، نجات از تاريكيهاى مادى و شهوتها است:

«كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور» (13)

و در آيه ديگرى وظيفه موسى عليه السلام را همين معنا مى‏داند;

«و لقد ارسلنا موسى بآياتنا ان اخرج قومك من الظلمات الى

النور» (14)

همچنين كار خداوندبه عنوان ولى انسانهاى مؤمن اين است كه آنان

 را از ظلمت جهل به نور هدايت مى‏كشاند;

«الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» (15)

بنابراين هدف اساسى و غايت قصوى، تكامل انسان و رسيدن به سرچشمه نور است. اما اينكه از چه راهى و چه طريقى، مساله‏اى است قابل تامل و دقت. زيرا هدف هر چه بزرگتر و داراى توسعه وجودى بيشتر باشد، راههاى رسيدن به آن گوناگون‏تر خواهد بود. احاطه قيوميه حق تعالى به همه اشياء و حركات و روابط، و سريان فيض او در همه موجودات و نفوذ نور او در همه ذرات هستى آنچنان است كه انسان از هر موجودى و از هر حركت و حتى صداى ضعيف يك پرنده‏اى مى‏تواند به آن حقيقت‏برسد. تفاوت راهها بستگى به محيط طبيعى و اجتماعى دارد كه انسان در آن زندگى مى‏كند و از آن متاثر مى‏شود. محيط يك چوپان با محيط يك فيلسوف كاملا متفاوت است و به طور طبيعى معرفت او و نحوه درك او از حقايق و جهان نيز متفاوت خواهد بود. اين معنا همان حقيقتى است كه در زبان اهل عرفان مشهور است كه «الطرق الى الله بعدد انفاس الخلايق‏».

در مكتب عرفانى مولانا آنچه كه حائز اهميت است «اخلاص‏» و مراتب آن است. اخلاص، روح شريعت و حقيقت دين است. براى اهل طريقت ظواهر الفاظ و آداب و سنن از نظر اهميت‏به درجه روح و جان شريعت كه همان اخلاص است نيست. از اين رو كار چوپان و مناجات او اگر چه به لحاظ گفتن لفظ ناخاشع است اما در درگاه ربوبى به الفاظ چندان توجهى نمى‏شود بلكه به خشوع قلب توجه مى‏شود، و اين معنا در مرحله اول به موسى تذكر داده مى‏شود.

بنابراين گر چه رعايت آداب و رسوم شريعت مورد قبول است اما در درجه اول اهميت قرار ندارد و تعبيرات شبان مبنى بر تشبيه محض خداوند به انسان و استفاده او از كلمات تشبيه‏آميز غلط و نادرست است، اما اخلاص و خشوع و تضرع او كه اساس و روح دين است از آنچنان حلاوت و سوزندگى برخوردار است كه حاضر است همه اموال خود را فداى او كند و به پيشگاه معشوق خود هديه كند، از اين بالاتر خودش با تمام قوا در اختيار معبودش قرار گيرد و براى هميشه غلام و چاكر او باشد.

اى فداى تو همه بزهاى من          

                        اى بيادت هى هى و هيهاى من

لذا به موسى عليه السلام خطاب مى‏شود كه هر قوم و ملتى داراى زبانى و روشى و سنتى مى‏باشند كه با آن زبان و از آن طريق با من ارتباط برقرار مى‏كند و به من تقرب مى‏جويند.

هر كسى را سيرتى بنهاده‏ايم        

                       هر كسى را اصطلاحى داده‏ايم

در حق او مدح و در حق تو ذم         

                       در حق او شهد و در حق تو سم

از آنچه گفته شد معلوم شد جلال الدين نظريه مبتنى بر تنزيه محض را مردود مى‏داند خداى عارف موجودى «بكلى ديگر» كه متمايز و در كنارى از ساير موجودات باشد، نيست. خداوند موجودى مطلق است و بر همه اشياء احاطه دارد، اطلاق وجودى او جايى براى غير و وجود ديگر نمى‏گذارد، از اين رو همه چيز ظهورات و تجليات او مى‏باشند، نه تنها ساير موجودات ظهورات حق‏اند بلكه افعال آنان نيز مخلوق او مى‏باشد.

اين معنا را مولانا در ضمن يك مثال فقهى بيان مى‏كند و حكم موسى را در باره شبان حكمى ظاهرى و بر اساس ظواهر شريعت مى‏داند. خداوند به او مى‏گويد گرچه شبان در مشبه بودنش خطاكار است اما تو نبايد او را خاطى بدانى زيرا قلب و جان او سرشار از عشق و محبت‏به ما است و در اين حالت احكام و ظواهر شرع استثناء مى‏خورد، آنچنان كه خون در شريعت‏يكى از نجاسات است و بايد بدن و لباس را از آن تطهير كرد و از جمله بدن ميت را بايد از آن پاك كرد و غسل داد، اما همين مساله در مورد شهيد و انسانى كه همه هستى خود را در راه عشق به حق در جبهه كارزار به معشوق خود هديه كرده است مراعات نمى‏شود، بلكه شهيد را بايد با همان جامه و بصورت خون آلود دفن كنند (16) بلكه اين خون از آب نيز مطهرتر است. مولانا اين معنا را در ضمن دو بيت‏بيان مى‏كند:

گر خطا گويد و را خاطى مگو        

                       گر شود پر خون شهيدان را مشو

خون شهيدان را ز آب اوليتر است      

                        اين خطا از صد ثواب اوليتر است

تو ز سرمستان قلاوزى مجو         

                          جامه چاكان را چه فرمايى رفو

ملت عشق از همه دينها جداست     

                   عاشقان را ملت و مذهب خداست

بنابراين همه موجودات از آن جهت كه مظهر حق متعالى و ظهورات او مى‏باشند حسابى ديگر دارند و مظهر از جهتى با ظاهر متحد است و از جهاتى متفاوت.

مولوى و جمع ميان تشبيه و تنزيه

مولانا پس از مردود شمردن تشبيه مطلق و تنزيه صرف، به نكته اساسى و نظريه دقيقى كه همان جمع ميان تشبيه و تنزيه است اشاره مى‏كند، اين مطلب همان چيزى است كه محى الدين در آخرين كتاب و تاليف خود يعنى «فصوص الحكم‏» به آن رسيده و به عنوان معرفت كامل آن را مطرح مى‏كند:

ما برى از پاك و ناپاكى همه           

                      از گرانجانى و چالاكى همه

من نگردم پاك از تسبيحشان      

                 پاك هم ايشان شوند و درفشان

مولوى در اينجا به دو مقام ذات و مرتبه الوهيت اشاره مى‏كند، به اين معناكه در مورد حق تعالى مى‏توان دو لحاظ داشت: يكى لحاظ ذات او و ديگرى لحاظ ظهور و تجليات او. به لحاظ اول، خداوند غيب محض است زيرا ذات او غيب الغيوب و بى‏نهايت است و قابل اكتناه نيست. موجودى كه هيچ قيد و شرط و تركيب و حد نمى‏پذيرد و محدود به هيچ اسم و رسم نمى‏شود، نه اشاره حسى مى‏پذيرد و نه عقلى و نه وهمى. او جلال مطلق است، اين چنين موجودى تشبيه و شباهت‏بردار نيست، و وقتى تشبيه‏پذير نباشد، طبعا تنزيه را نيز نمى‏پذيرد زيرا تنزيه فرع بر تشبيه است، بنابراين ذات حق پاك و مقدس از تشبيه و تنزيه است، در اين مرتبه سخن از كثرت و وحدت و اتصاف به صفات و خالق و مخلوق غلط است، هيچگونه تعين و تقيدى برنمى‏تابد.

در اين مقام، ذات حق نه از تسبيح و تنزيه اهل تنزيه پاك مى‏گردد و نه از تشبيه اهل تشبيه بر دامن كبريايى او گردى مى‏نشنيد، بلكه غيب محض و عنقاى مغرب است.

مولوى همين معنا يعنى لحاظ ذات و لحاظ تجليات حق تعالى را در جاى ديگرى از مثنوى خود بيان مى‏كند، او در اينجا در بيت اول به مقام تجلى و ظهور او در صور عالم اشاره مى‏كند و در بيت دوم به مرتبه ذات و متعالى بودن، آن از وهم و خيال و عقول اشاره دارد:

گاه خورشيد و گهى دريا شوى       

                           گاه كوه قاف و گه عنقا شوى

تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش  

                           اى فزون از وهمها و ز بيش بيش (17)

مقام ذات احديت نه تنزيه بردار است و نه تشبيه بردار، نه اين باشد و نه آن، ذات حق نه به وهم كسى مى‏آيد و نه به خيال شخصى خطور مى‏كند و نه به عقل عاقلى تصور مى‏شود. ذات او برتر و والاتر از همه ادراكها است. آنچه قابل اتصاف به وحدت و كثرت است مرتبه واحديت‏يا فيض مقدس و به تعبير ديگر مقام الوهيت است. در اين مرتبه حق تعالى با تجلى اسمائى و صفاتى موجب كثرت در عالم مى‏شود. تناكح اسماء با يكديگر سبب تحقق اسماء جزئى مى‏شوند و به اين صورت عالم كثرت به وجود مى‏آيد.

عدم توجه به اين مراتب و لحاظ نكردن مقام ذات و احديت ذاتى و صفاتى و مقام واحديت موجب بى توجهى به مطالبى مى‏شود كه از ناحيه عرفا در اين مساله مطرح شده است و گاهى سبب اتهامات و تكفير آنان در طول تاريخ عرفان از ناحيه متشرعان شده است. مولوى به اين مطلب نيز اشاره مى‏كند.

از تو اى بى نقش با چندين صور     

                        هم مشبه هم موحد خيره‏سر

گه مشبه را موحد مى‏كند           

                               گه موحد را صور ره مى‏زند

گه تو را گويد ز مستى بوالحسن    

                             يا صغير السن يا رطب البدن

گاه نقش خويش ويران مى‏كند        

                           از پى تنزيه جانان مى‏كند (18)

از اين رو موحد وقتى به كثرت اسماء و صفات و مظاهر عالم مى‏نگرد مشبه مى‏شود و هنگامى كه به وجوب وجود و صرافت آن و عدم تناهى حق مى‏نگرد موحد مى‏شود. اما معرفت كامل حق تعالى مبتنى بر اين است كه انسان عارف هم به جنبه كثرت اسمايى توجه داشته باشد و هم حيثيت اطلاق وجود و صرافت آن را لحاظ كند. جهت اول موجب اطلاق صفات مشترك ميان خالق و مخلوق به حق تعالى مى‏شود، صفاتى چون عالم، قادر، مريد، مدرك، سميع، بصير...، و اگر انسان از اين زاويه به او بنگرد ظهور و تجلى او را در همه مظاهر عالم مى‏بيند. و به قول مولى الموحدين، امير المؤمنين عليه السلام:

«ما رايت‏شيئا الا و رايت الله قبله و بعده و فيه و معه‏» (19)

و در تعبير ديگر مى‏فرمايد:

«مع كل شى‏ء لا بمقارنه و غير كل شى‏ء لا بمزايله‏». (20)

نكته اساسى در فهم كلام مولوى

مطلب اساسى در همين جا نهفته است كه ظهور حق تعالى در مظاهر و صور عالم به اين معنا نيست كه او متعين در اشياء و ممزوج با آنها مى‏شود تا سريان حق در مظاهر سبب تقييد و محدوديت وجود مطلق شود. زيرا در تحليل فلسفى، ماهيات و حدود، همه از سنخ اعتبارات عقل و امور عدمى مى‏باشند; چيزى نيستند تا سبب تحديد و تقييد حق شوند. مظاهر و صور عالم، منهاى حقيقت وجود، لا شى‏ء و عدم محض مى‏باشند و با توجه به آن حقيقت، وجودشان از نوع صور مرآتى است، يعنى همانند صورتها در آينه نشان دهنده وجود عاكس و متجلى مى‏باشند.

آيه كريمه «هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله‏» شايد به اين معنا اشاره داشته باشد، چه اين كه خداوند در آسمانها خدا و در زمين نيز اله است و هيچ محدوديتى از آسمان و زمين به خود نمى‏گيرد. يعنى در زمين، زمين نيست و در آسمان، آسمان نيست، بلكه در همه صور او خودش هست و رنگ‏پذير نيست.

اين معنا همان حقيقت «جمع بين تشبيه و تنزيه‏» است و با اين شناخت انسان عارف مى‏تواند هم سريان حق تعالى را در عالم وجود و تجلى او را در همه هستى مشاهده كند و هم مقام ذات و تنزه او را از همه موجودات بشناسد و تباينى نيز ميان اين معنا نمى‏بيند.

در ابيات زير مولوى به اين معنا اشاره مى‏كند كه موسى عليه السلام بعد از عتاب و خطابهاى خداوند، حقيقت جمع ميان تشبيه و تنزيه را دريافت. اين در مورد اين كشف و چگونگى آن مولانا توضيحى نمى‏دهد و آن را از اسرار ميان حق و پيامبرش مى‏داند.

بعد از آن در سر موسى حق نهفت   

                                رازهايى كان نمى‏آيد به گفت

بر دل موسى سخنها ريختند       

                                    ديدن و گفتن به هم آميختند

بعد از اين گر شرح گويم ابلهيست    

                               ز آنك شرح اين وراى آگهيست

پس از اين كشف و شهود، موسى عليه السلام در پى شبان مى‏رود و او را در بيابان پيدا مى‏كند و از اين كه او را رنجانيده و مناجاتش را با محبوبش قطع كرده است پشيمان است، به چوپان مى‏گويد:

هيچ آدابى و ترتيبى مجو               

                         هر چه مى‏خواهد دل تنگت‏بگو

اما شبان در اين مرحله مراتبى از كمالات معنوى و روحانى را گذرانده است و از تنبهى كه موسى عليه السلام به او داده است از آنچنان آگاهى برخوردار شده است كه به وصف نمى‏آيد، مولوى از اين سير و سلوك معنوى و مقامى كه چوپان به آن نايل شده است‏به «سدرة المنتهى‏» تعبير مى‏كند.

گفت اى موسى از آن بگذشته‏ام    

                               من كنون در خون دل آغشته‏ام

من ز سدره منتهى بگذشته‏ام         

                            صد هزاران سال ز آن سو رفته‏ام

تازيانه بر زدى اسبم بگشت          

                                   گنبدى كرد و ز گردون برگذشت

    

محرم ناسوت ما لاهوت باد         

                                       آفرين بر دست و بر بازوت باد

حال من اكنون برون از گفتن است   

                            اين چه مى‏گويم نه احوال من است

حد سير عارف و معرفت انسان كامل   

مقام ذات حق تعالى مقام غيب الغيوب است و قابل شناخت و اكتناه براى هيچ كس نيست، «عنقا شكار كس نشود دام باز گير» در اين مساله ميان عرفا اختلافى نيست. از اين رو خاتم الانبياء و ائمه معصومين عليهم السلام اظهار عجز و ناتوانى نسبت‏به شناخت اين مرتبه دارند: «ما عرفناك حق معرفتك‏» و خداوند نيز اين معنا را تاييد مى‏كند «و ما قدرو الله حق قدره‏».

مرتبه بعد از ذات اقدس، مقام احديت ذاتى است كه همان مرتبه علم حق به خويش مى‏باشد، قيصرى و شايد محى الدين از عارفانى هستند كه معرفت انسان كامل را به اين مقام نيز محال مى‏دانند. زيرا در اين مرتبه ذات حق است و علم او به خود و هيچ گونه تجلى و ظهورى نيست. ظهور تفصيلى اسماء و صفات در مقام واحديت است، بنابراين انسان كامل نيز نمى‏تواند به آن مقام راه يابد. (21)

قيصرى شناخت انسان را در اين مرتبه نيز ناقص مى‏داند، اين نقص و محدوديت از دو ناحيه است:

1. از جهت نامحدود بودن مظاهر و تجليات حق; زيرا ظهورات حق غير متناهى است و معرفت نامتناهى از آن جهت كه بى نهايت است امكان ندارد. (22)

2. از اين جهت كه مظهر با ظاهر از لحاظى متحدند، به تعبير ديگر مظاهر حق از آن جهت كه ظهور حقند و تجلى آن حقيقت مى‏باشند، دست‏يابى به كنه و حقيقت آنها نيز غير ممكن است. از اين رو پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله وسلم از خداوند درخواست مى‏كند كه اشياء را آنطور كه هست‏به او بشناساند «اللهم ارنا الاشياء كما هى‏» خداوند نيز به او مى‏فرمايد: «و قل رب زدنى علما» (طه، آيه 114)

در ميان عرفا كسانى مانند شيخ عبد الرزاق كاشانى (23) معتقدند كه انسان عارف در سير خود به اين مقام و مرتبه مى‏تواند نايل آيد.

مولوى نيز در اين داستان حركت‏شبان را از تشبيه محض به مرتبه فوق سدرة المنتهى، بيان مى‏كند. او از قول چوپان نقل مى‏كند كه به موسى عليه السلام مى‏گويد نه تنها من از تشبيه و تنزيه گذشته بلكه صد هزاران سال از مرتبه سدرة المنتهى نيز گذشته و به مقام لاهوت رسيده‏ام.

اگر تشبيه و تنزيه مربوط به مقام واحديت و مرتبه تفصيل اسماء و صفات باشد و مقام لاهوت قبل از مرتبه هاهوت باشد و هاهوت اشاره به مقام غيب الغيوب باشد، بنابراين مى‏توان نتيجه گرفت كه انسان كامل مى‏تواند به مرتبه احديت نيز راه يابد; آنچنان كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در معراج به مقام سدرة المنتهى رسيد و از آن نيز عروج كرد و به مرتبه قاب قوسين رسيد. خداوند از مقام قرب حقيقة محمدية با تعبير «او ادنى‏» و بدون هيچ قيد و شرط، قرب را به قول مطلق براى اين حقيقت اثبات مى‏كند.

ملا عبد الرزاق كاشانى در تحليل اينكه انسان كامل مى‏تواند به اين مرتبه نايل شود مى‏گويد:

«نشائه انسانى مقام حقيقة الحقايق را واجد است و همه مراتب روحانى و جسمانى و اعلا و اسفل را در بر دارد يعنى داراى مقام احديت الجمع است، لذا اين مرتبه از وجود مناسب با شان حقيقة الحقايق است كه فوق مقام واحديت است. (24)

همانطور كه در اين داستان مشاهده شد، مولانا در عين اختصار و خلاصه گويى همراه با ذوق لطيف شاعرانه و عارفانه خود، همه آنچه را كه عارفان ديگر همانند قيصرى و محى الدين و كاشانى و ديگران در ضمن چند فصل و يا فص بيان كرده‏اند در ضمن يك داستان به زبان عاميانه و ذوق شعرى بيان كرده است و اين معنا عظمت علمى و آگاهى او به مبانى عرفانى و فلسفى و كلامى را مى‏رساند.

پى‏نوشت‏ها:

 

1) زبدة الحقايق عين القضاة با تصحيح عفيف عسيران، انتشارات دانشگاه تهران، ص 68 - 67.

2) مقدمة ابن خلدون، ترجمه پروين گنابادى، ج 2، ص 99.

 

6 مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى بديع الزمان فروزانفر، چاپ چهارم، ص 60

۴) مثنوي معنوي دفتر سوم

  

انکار کردن موسي عليه السلام بر مناجات شبان

 

اي فداي تو همه بزهاي من        

                          اي بيادت هيهي و هيهاي من

اين چه ژاژست اين چه کفرست و فشار-

                                   پنبه‌اي اندر دهان خود فشار

اين نمط بيهوده مي‌گفت آن شبان    

                    گفت موسي با کي است اين اي فلان

با کي مي‌گويي تو اين با عم و خال؟  

                         جسم و حاجت در صفات ذوالجلال؟!

تو کجايي تا شوم من چاکرت       

                                  چارقت دوزم کنم شانه سرت

جامه را بدريد و آهي کرد تفت       

                                    سر نهاد اندر بياباني و رفت

جامه‌ات شويم شپشهاات کشم     

                                 شير پيشت آورم اي محتشم

   

چارق و پاتابه لايق مر تو راست 

                          آفتابي را چنينها کي رواست

دست و پا در حق ما استايش است    

                          در حق پاکي حق آلايش است

دستکت بوسم بمالم پايکت            

                                  وقت خواب آيد بروبم جايکت

ديد موسي يک شباني را براه           

                                 کو همي‌گفت اي گزيننده اله

شير او نوشد که در نشو و نماست    

                        چارق او پوشد که او محتاج پاست

فاطمه مدحست در حق زنان           

                                   مرد را گويي بود زخم سنان

قصد خون تو کند تا ممکنست        

                            گرچه خوش‌خو و حليم و ساکنست

گر تو مردي را بخواني فاطمه     

                              گرچه يک جنس‌اند مرد و زن همه

گر نبندي زين سخن تو حلق را       

                                          آتشي آيد بسوزد خلق را

گفت اي موسي دهانم دوختي

                            وز پشيماني تو جانم سوختي

گفت با آنکس که ما را آفريد         

                                   اين زمين و چرخ ازو آمد پديد

گفت موسي هاي بس مدبر شدي     

                             خود مسلمان ناشده کافر شدي

گند کفر تو جهان را گنده کرد             

                                  کفر تو ديباي دين را ژنده کرد

لم يلد لم يولد او را لايق است           

                              والد و مولود را او خالق است

 

عتاب کردن حق تعالي موسي عليه السلام را  از بهر آن شبان

 

آتشي از عشق در جان بر فروز         

                                سر بسر فکر و عبارت را بسوز

تا تواني پا منه اندر فراق           

                                      ابغض الاشياء عندي الطلاق

تو براي وصل کردن آمدي            

                                            يا براي فصل کردن آمدي

تو ز سرمستان قلاوزي مجو       

                                      جامه‌چاکان را چه فرمايي رفو

چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز       

                                 سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

خون شهيدان را ز آب اوليترست

                                  اين خطا را صد صواب اوليترست

در حق او مدح و در حق تو ذم       

                                   در حق او شهد و در حق تو سم

در درون کعبه رسم قبله نيست 

                                  چه غم ار غواص را پاچيله نيست

زانک دل جوهر بود گفتن عرض         

                               پس طفيل آمد عرض، جوهر غرض

عاشقان را هر نفس سوزيدنيست      

                                  بر ده ويران خراج و عشر نيست

گر خطا گويد ورا خاطي مگو          

                                   گر بود پر خون شهيد او را مشو

ما بري از پاک و ناپاکي همه         

                                         از گرانجاني و چالاکي همه

ما زبان را ننگريم و قال را         

                            ما روان را بنگريم و حال را

ملت عشق از همه دينها جداست   

                            عاشقان را ملت و مذهب خداست

من نکردم امر تا سودي کنم            

                                   بلک تا بر بندگان جودي کنم

من نگردم پاک از تسبيحشان         

                           پاک هم ايشان شوند و درفشان

موسيا آداب‌دانان ديگرند             

                               سوخته جان و روانان ديگرند

ناظر قلبيم اگر خاشع بود           

                              گرچه گفت لفظ ناخاضع رود

وحي آمد سوي موسي از خدا     

                                 بنده‌ي ما را ز ما کردي جدا

هر کسي را سيرتي بنهاده‌ام      

                              هر کسي را اصطلاحي داده‌ام

هندوان را اصطلاح هند مدح            

                             سنديان را اصطلاح سند مدح

                

 

وحي آمدن موسي عليه السلام را در عذر آن شبان

 

بعد از آن در سر موسي حق نهفت       

                           رازهايي گفت کان نايد به گفت

بر دل موسي سخنها ريختند            

                                    ديدن و گفتن بهم آميختند

چند بي‌خود گشت و چند آمد بخود        

                                      چند پريد از ازل سوي ابد

بعد ازين گر شرح گويم ابلهيست           

                             زانک شرح اين وراي آگهيست

ور بگويم عقلها را بر کند                

                               ور نويسم بس قلمها بشکند

چونک موسي اين عتاب از حق شنيد  

                               در بيابان در پي چوپان دويد

بر نشان پاي آن سرگشته راند       

                              گرد از پره‌ي بيابان بر فشاند

گام پاي مردم شوريده خود          

                                   هم ز گام ديگران پيدا بود

عاقبت دريافت او را و بديد           

                      گفت مژده ده که دستوري رسيد

هيچ آدابي و ترتيبي مجو          

                          هرچه مي‌خواهد دل تنگت بگو

کفر تو دينست و دينت نور جان    

                               آمني وز تو جهاني در امان

اي معاف يفعل الله ما يشا         

                              بي‌محابا رو زبان را بر گشا

گفت اي موسي از آن بگذشته‌ام   

                      من کنون در خون دل آغشته‌ام

من ز سدره‌ي منتهي بگذشته‌ام     

                   صد هزاران ساله زان سو رفته‌ام

تازيانه بر زدي اسپم بگشت         

                   گنبدي کرد و ز گردون بر گذشت

محرم ناسوت ما لاهوت باد       

                       آفرين بر دست و بر بازوت باد

حال من اکنون برون از گفتنست

                   اينچ مي‌گويم نه احوال منست

نقش مي‌بيني که در آيينه‌ايست      

          نقش تست آن نقش آن آيينه نيست

دم که مرد نايي اندر ناي کرد      

                    درخور نايست نه درخورد مرد

هان و هان گر حمد گويي گر سپاس  

              همچو نافرجام آن چوپان شناس

حمد تو نسبت بدان گر بهترست

             ليک آن نسبت بحق هم ابترست

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 20:25  توسط حمیدرضا خوشنویس  | 

ادّعای برتری چینیان و رومیان

ازیکدیگر در امر نقاشی

 

 

 

چینیان گفتند ما نقاش تر!                          رومیان گفتند ما را کر و فر! 

گفت سلطان : امتحان خواهم در این            کز شما ها کیست در دعوی گزین ؟  

چینیان گفتند : یک خانه به ما                     خاص بسپارید و یک ، آن شما 

بود دو خانه مقابل در به در                         ز آن یکی چینی ستد ، رومی دگر 

چینیان صد رنگ از شه خواستند                  پس خزینه باز کرد آن ار جمند 

رومیان گفتند : نه نقش و نه رنگ                 نیست در خور کار را جز دفع زنگ! 

در فرو بستند و صیقل می زدند                   همچو گردون ساده و صافی شدند 

چینیان چون از عمل فارغ شدند                   از پی شادی دهل ها می زدند 

شه در آمد ، دید آن جا نقش ها                  می ربود آن عقل را و فهم را 

بعد از آمد به سوی رومیان                         پرده را بالا کشیدند از میان 

عکس آن تصویر و آن کردارها                      زد بر این صافی شده دیوارها 

هر چه آن جا دید ، این جا به نمود                دیده را از دیده خانه می ربود!   

 

 

 

قصه چینیان و رومیان ، قصه علم و دین است . داستان تقابل دانش است با حکمت .

درنگاه اول هردو از یک جنس اند! هردو به دنبال کشف حقیقتند،اما با این تفاوت عظیم

که علم،تو رابه جستجوی دربیرون فرا می خواند،در حالی که دین به جستجوی درون !

دانش می گوید : چیزی کم است ! اما دین می گوید : هیچ نقصانی در کار نیست !

همه چیز پیشاپیش به تو عطا شده ، فقط کافی است تا کتاب وجودی خودت را

ورق به ورق بخوانی ! علم به تو راه را نشان می دهد . می گوید :

از این جا و از این  سمت برو .

اما دین میگوید:نیازی نیست که به جایی بروی زیرا روح الهی درتو دمیده شده است .

حضرت مولانا در سراسر مثنوی زمانی که از علم صحبت می کند ،

منظورش آن دانشی  نیست که از قدرت درونی و نهفته در ماده خبر می دهد !

او با عالم خارج از انسان کاری ندارد ،

بلکه منظورش آن عالمی است که از قدرت نهفته در آگاهی و ذات خود انسان

صحبت می کند! یعنی دانشی کاملا متفاوت که از بیرون نمی توان کسبش کرد !

چیزی نیست که بتوانی از مدرسه یا دانشگاه به چنگش بیاوری!

کسی نمی تواند آن را به تو آموزش دهد یا تزریقش کند! بلکه کاملا خودجوش است ،

و پس از سپری شدن مراحلی همانند چشمه ای زلال،از قلب خود انسان

 می جوشد و سیرابش می کند .

از دیدگاه مولانا ، جریان آگاهی و مهم در وجود انسان درست شبیه یک رودخانه است

که نمی تواند تنها یک ساحل داشته باشد ! 

اگر آن ساحل دوردست دیده نمی شود ، مشکل بینایی ماست نه مشکل رودخانه ! 

این نکته ای بود که در شرح داستان " فیل در خانه تاریک " بیان شد. 

درست به ازاء استعدادهای بیرونی اعم از دیدن ، شنیدن ، فهمیدن و ...

استعدادهایی هم از همان نوع در درون مان وجود دارد .

یک ساحل این رودخانه متصل به عقل است که از ابزارهای ظاهری و

 چشم و گوش طبیعی 

بهره می برد اما هرگز نمی تواند از پوسته ظاهری اشیا فراتر برود !  

در حالی که ساحل دیگر این رودخانه متصل به قلب است و با جان و دل انسان ها  

پیوستگی دارد . بنابراین، دانش عقلی ، هر اندازه هم که پیشرفت کرده  

و وسعت بگیرد ، راهی به آن سوی ساحل نخواهد داشت ! 

نهایت کار عقل این است که همانند اسبی تیز رو انسان را از

برهوت ملامت خیز زندگی  

و از جهالت تا به کنار رودخانه فهم و معرفت بکشاند . 

اما از این نقطه به بعد ، این وسیله ارزشمند کارایی خود را از دست می دهد.  

 

به قول خود مولانا :

             

تا به دریا سیر اسب و زین بود                     بعد از آنت مرکبت چوبین بود       

 

یعنی نمی توان مشتاق ادامه راه بود ، در حالی که به اسب خود چسبیده باشیم !!   

تا چشم کار می کند آب است : ما به کنار دریا رسیده ایم ! 

یا باید به فکر وسیله ای تازه باشیم یا این که همان جا اطراق کنیم !  

اما زندگی جریانی پیوسته،حرکتی مدام و مسیری بی انتهاست.او معطل نمیماند !  

اگر حرکت نکنیم ، به زور مرگ ما را به همراه خود می کشاند !  

بنابراین مرگ نه یک حادثه وحشتناک و نه یک اتفاق عجیب است !  

او زندگی را از ما نمی گیرد بلکه مجبورمان می کند تا ادامه اش بدهیم ! 

خودمان نتوانستیم حالا مرگ کمکمان می کند.مجبورمان میسازد تا اسب را رها کنیم 

اما چنین مرگی ، مرگی ناقص است و هیچ زیبایی ندارد !   

چراکه یک انتخاب نیست بلکه یک اجبار است!ما می توانستیم پیش از مرگ بمیریم

یعنی رسیدن به آن ساحل دورتر ! مثال آشکار این حقیقت را می توانیم

در عالم خواب ها و رؤیاهایی  

که هر شب یا پاره ای از شب ها می بینیم ، حس کنیم . 

در عالم خواب ما می بینیم ، در حالی که چشمان مان کاملا بسته اند ! 

راه می رویم ، علی رغم آن که شب را تا به صبح در بستر خود بوده ایم ! 

می خوریم ، با وجود آن که دهان مان بسته بوده ! آیا این شگفتی های آشکار ، و این معجزه هایی که شب ها به سراغمان می آید ، این نکته را در  

ذهن تان ایجاد نمی کند که :  ما هویتی غیر از این تن داریم ؟!  

یعنی روحی که چشم ها ودیگر حس هایش نه تنها عمیق تر ازحس های ظاهری اند 

بلکه می توانند چیزهایی را ببینند و بشنوند که چشم ها و گوش ها

از دیدن و شنیدن آن ها عاجزند !  

در داستان رومیان و چینیان،حضرت مولانا می خواهدپرده ازروی همین حقیقت بردارد و نحوه رسیدن  به این توانمندی را در عالم بیداری نیز باز گو کند .   

مراد از رومیان ، عارفان و صوفیان هستند ، یعنی کسانی که برکه گل آلود وجودشان را به برکت دوری از گناهان ، و انجام عبادات و عمل صالح صاف و زلال کرده اند .     

به همین دلیل است که می توان انعکاسی از نور معارفی عمیق ، و حقایقی آشکار را

در زندگی و اندیشه های شان مشاهده کرد . 

 

رومیان آن صوفیانند ای پسر                         بی ز تکرار و کتاب و بی هنر  

لیک صیقل کرده اند آن سینه ها                   پاک شان از حرص و آز و کینه ها 

آن صفای آینه وصف دل است                      صورت بی منتها را قابل است   

 

یعنی این تنها دریا نیست که می تواند آسمان را با تمام عظمتش در خود منعکس سازد بلکه یک برکه به ظاهر کوچک هم می تواند !  

تنها کافی است که زلال باشد چرا که : 

  

صورت بی صورت بی حد ، زغیب                    زآینه دل تافت بر موسی ز جیب 

اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ                 هر دمی بینند خوبی بی درنگ  

نقش و قشر علم را بگذاشتند                       رایت عین الیقین افراشتند 

     

حضرت مولانا می گوید: اگر بخواهی و به جستجو باشی ، تو هم می توانی ! 

معرفت ، حکمت ، حقیقت و ... از آن دست کالاهایی نیستند که منحصرا

در انبار عده معدودی باشند!  

در دسترس تو نیز هست . این آیینه هستی نما ( دل ) و این جام جهان بین 

در وجود تو نیز به ودیعه نهاده شده ، تنها تفاوتش این جاست که جام ما را   

زنگاری از تیرگی ها فرا گرفته اند ، باید این غبارها را از آیینه وجود خود پاک کنیم :  

 

  هم چو آهن گرچه  تیره هیکلی                 صیقلی کن ، صیقلی کن ، صیقلی 

  آهن ارچه تیره و بی نور بود                      صیقلی آن تیرگی از وی زدود  

  صیقلی دید آهن و خوش کرد رو                 تا که صورت ها توان دید اندر او 

 گر تن خاکی غلیظ و تیره است                   صیقلش کن زان که صیقل گیره است 

  تا در او اشکال غیبی رو دهد                     عکس حوری و ملک در وی جهد 

 

برای رسیدن به چنین مقامی نیازی به ریاضت های بزرگ نیست !  

نیازی نیست که بر بستری از میخ ها بخوابی ! نیازی نیست که به جایی بروی یا زاهدانه ترک دنیا کنی !   

مولانا می گوید ما این تیرگی ها را پس از طی دوران کودکی و در مراحل رشد در وجود خود انباشته ایم ! حالا کافی است تا آن اعمال گذشته را دوباره تکرار نکنیم !  

یعنی دل ما ، حتی از جنس آهن و سنگ هم نیست که نیاز به

سمباده و سوهان باشد !  

بلکه برای زلالیت وجود خود که هم اکنون همانند برکه ای گل آلود است 

فقط کافی است که آرام باشیم !!! 

این تنها راه صاف کردن آن است ! لازم نیست کار خاصی انجام بدهیم !

هر عملی آن را آشفته تر و آشفته تر خواهد ساخت ! 

  

 

 

تا کنون کردی چنین دیگر مکن !                   تیره کردی آب را ، افزون مکن ! 

بر مشوران تا شود این آب صاف                   واندر او بین ماه و اختر در طواف 

جان مردم هست مانند هوا                        چون به گرد آمیخت ، شد پرده سما 

مانع آید او ز دید آفتاب                               چون غبارش رفت ، شد صافی و ناب 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 20:22  توسط حمیدرضا خوشنویس  |