تبليغاتX
تقدیم به آنانی که منتظر دیگران نمیمانند!
چو گیرد خوی تو مردم سرشتی ! هم اینجا و هم آنجا در بهشتی!

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش.او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند.برای پیدا کردن کرمها و حشرات.زمین را میکند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار.کمی در هوا پرواز میکرد.

سالها گذشت و عقاب پیر شد

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش برفراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز میکرد .

عقاب پیر.بهت زده نگاهش کرد و پرسید :((این کیست))

همسایه اش پاسخ داد:((این عقاب است ـ سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.))

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر میکرد مرغ است.

                                                          برگرفته از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 22:2  توسط حمیدرضا خوشنویس  | 


::
لطفا عقاب بمان

گویند: "زاغ، 300 سال بزید و گاه سال عمرش ازین نیز درگذرد؛ عقاب را 30 سال عمر بیش نباشد"؛ این جمله ای است که در سرلوحه شعر تکان دهنده «عقاب» آمده.

شعر درباره ی عقابی است که به سی سالگی رسیده و مرگ قریب الوقوع آشفته اش کرده. عقاب برای رهایی از این آشفتگی به سراغ کلاغ سن و سال داری که محضر عقاب های زیادی را درک کرده می رود تا از او راز بقا و طول عمرش را بپرسد و چاره ای بجوید.

کلاغ به عقاب توضیح می دهد که طول عمرش را مدیون دو چیز می داند؛ یکی اینکه «مثل عقاب، بلند پرواز نبوده» و هیچ وقت به اوج آسمان ها کاری نداشته و هنگام پرواز، زیاد از زمین فاصله نمی گرفته و به پرواز در حد و حدود زمین [در سطوح آشغال ها در ارتفاع پست] اکتفا می کرده:

ما از آن بسی یافته ایم
کز بلندی رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دلیل دوم و مهمتر کلاغ برای طول عمرش، «مردار خواری» است. به تعبیر کلاغ، مردار خواری [یا همان مرده خوری خودمان!] خاصیت دارد و خاصیتش هم این است که عمر را زیاد می کند. کلاغ به عقاب توصیه می کند دست از چیزهای دست اولی مثل شکار کردن جانوران بردارد و به جایش به چیزهای دستمالی شده و غیر اوریجینال [لاشه جانوران] بسنده کند. کلاغ، دست عقاب را می گیرد و می بردش سر یکی از این بساط های مرده خوری.

عقاب، اول شگفت زده می شود [باورش نمی شود که راز بقا این قدر پیش پا افتاده باشد] و بعد در مصرف لاشه هایی که کلاغ به او تعارف کرده به تردید می افتد؛ می ماند دست از «عقاب بودن» بشوید و «کلاغ وار» زندگی کند یا برعکس، همچنان عقاب بماند و لاجرم کوتاه عمر.

عقاب البته در آخر، دور «کلاغ بودن» و عمر دراز را خط می کشد و برمی گردد به اوج آسمان ها؛ جایی که مرگ انتظارش را می کشد [...]


عقاب بودن یا کلاغ بودن؛ مسئله روزگار ماست. کلاغ باشیم و بی خیال در اوج زیستن بشویم؛ بچسبیم به زندگی معمولی بی جاه و شکوه خودمان و طول زندگی مان را با تمسک به هر چیزی [ولو گند و مردار و هر چیز دست چندم]، بدون دقت و وسواس ویژه ای، همین طور امتداد دهیم یا عقاب بودن را انتخاب کنیم و از این عقاب بودن نهراسیم و بهای آن را بپردازیم؟ از مسئولیت های دشوار آن گرفته تا مسائلی مثل جوانمرگی و بی بهرگی از امتیازها و موهبت های «کلاغ ها»؟

روزگار ما، روزگار بی عقابی است یا لا اقل کم عقابی. دیگر کمتر آدمی به پست مان می خورد که حاضر باشد سفت و سخت پای آرزوها و آرمان ها و ایده آل هایش بایستد و یک تنه برای تحقق آنها بجنگد. انگار که نسل این آدمها، عقابها، منقرض شده باشد. رد عقاب ها را دیگر فقط می توان در خاطره ها، افسانه ها، اسطوره ها و کتابها گرفت.

اینکه «من کلاغم یا عقاب؟» سوالی نیست که به راحتی و سریع به آن پاسخ داد. اصلا چه فرقی می کند که «چه» باشیم؟

اما حقیقت این است که جهان ما به «عقابها» نیاز مبرم دارد؛ وقتی پای سرنوشت یا هویت در میان است.


+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 9:39  توسط حمیدرضا خوشنویس  |