![]() |
|
این دهان بستی،دهانی باز شد! ای کسانی که ایمان آورده اید:روزه بر شما واجب شده است هم بدان سان که واجب شده بود بر آنان که پیش از شما بوده اند،شاید که پرهیزگار شوید(بقره آیه183) این دهان بستی،دهانی باز شد تا خورنده لقمه های راز شد چند خوردی چرب و شیرین از طعام امتحان کن چند روزی در صیام چند شب ها خواب را گشتی سیر یک شبی بیدار شو!دولت بگیر گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی تا تو تاریک و ملول و تیره ای دان که با دیو لعین هم شیره ای طفل جان از شیر شیطان باز کن! بعد از آنش با ملک انباز کن لقمه تخم است و ،برش اندیشه ها لقمه بحر و،گوهرش اندیشه ها آیا روزه،یک ریاضت است؟!آیا خداوند خواسته که انسان را دچار سختی ها ومشقات کند؟!آیا خداوند از گرسنگی و تشنگی انسان سودی میبرد؟! بی گمان این چنین نیست. روزه بر ما واجب شده، اما نه به جهت ریاضت . سختی! بلکه از آن جهت که به میهمانی خداوند دعوت شده ایم! آیا غیر از این است که:میزبان هر چه کریم تر باشد دوست دارد میهمان گرسنه تر باشد؟! البته ما همواره میهمان خداوندیم و روزی نیست که بر سفره اش ننشسته باشیم اما این ماه مبارک ضیافتی رنگین تر و سفرهای سرشار از نعمتهای بی شمار است که امکان ظهورش در ماههای دیگر امکان پذیر نیست!بی دلیل نیست که حتی روزه خواران هم تفاوت این ماه را با ماههای دیگر حس کرده و به روحانیت آن و حال و هوای متفاوتش اقرار میکنند! آیا تا به حال شوق رسیدن یا حسرت پایانش را احساس نکرده اید؟! نیازی نیست که برای توجیه این حالت به دنبال دلیل خاصی بگردید!! آیا اردیبهشت با دی ماه برابر است؟! یعنی همانگونه که ماه های شمسی از فروردین تا به اسفند از جلوه ای متفاوت برخوردارند، ماه های قمری نیز برای صاحبان بصیرت همین گونه اند.آن که چشم دارد خواهد دید آن که گوش دارد خواهد شنید، و آن که قلب دارد حس خواهد کرد که بهار ما را به میهمانی طبیعت میبرد،و ماه رمضان به ضیافت خداوند! یکی به تزیین ظاهر میپردازد و دیگری به تهذیب باطن! اما این امر، به خودی خود صورت نمی گیرد!برای رسیدن به چنین ضیافتی باید کاملا تسلیم گردیم! بی هیچ قید و شرطی: به همین دلیل است که مولانا میگوید: این دهان بستی،دهانی باز شد تا خورنده لقمه های راز شد صرف بستن دهان مطرح نیست! میتوانی از همین الان دهانت را ببندی اما هیچ اتفاقی نخواهد افتاد! تو بارها و بارها آن را امتحان کرده ای چه روزها را که در گرسنگی به سر برده ای اما مزه هیچ لقمه رازی را در زیر زبانت حس نکرده ای! به همین دلیل است که حرفهای مولانا غلو آمیز و دروغین به نظر میرسد مولانا از تجربه خودش صحبت میکند در حالی که من و تو با تجربه خودمان آن را می سنجیم! اما جای هیچ نگرانی نیست!بلکه عارفان بزرگ و اولیا الهی نیز در ابتدای کار، در آغاز راه همین حالات و همین مراحل را طی کرده و پشت سر گذاشته اند! زمانی خود مولانا هم پیش از ملاقات با شمس همین تجربه من و تو را داشته! او هم زمانی که منطق الطیر عطار را میخواند دچار همین تناقض شده بود! سالهای سال بود که سعی میکرد تا راز عطار را دریابد. میدانست که باید چیزی باشد اما آن چیز را نه میتوانست ببیند، و نه بفهمد و درکش کند! از طرفی هم انکارش هم نمیتوانست بکند!چرا که بقول ابوسعید ابوالخیر:اگر عشق و حقیقتی وجود نداشت این همه از آن سخن نمیگفتند! و اگر گروهی آن را نیافته بودند دیگران این همه به جستجویش نمی پرداختند! نگاه او به عطار و حرفهایش همان نگاهی بود که امروز من و شما به حرفهای مولانا داریم! به همین دلیل است که بارها و بارها با دلی پرسوز،تنی خسته، با جانی مشتاق اما مایوس از رسیدن،فریاد میزد: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم! یعنی حتی یک قدم هم نتوانسته بود بردارد یعنی علی رغم تلاشهای شبانه روزی اش با مجاهدت ها،ریاضتها، گرسنگیها،روزه داری هاو... حتی به اندازه یک سانتی متر هم از جایی که قبلا بوده تکانی نخورده و به مقصد نزدیک تر نشده بود!چنین حالتی را حضرت حافظ هم داشت!مگر او نبود که فریاد میزد: ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غمهایش سپردم،نیست آرامم هنوز! آیا سوز محرومیت حافظ را که با گریه های شبانه روزی اش در این بیت موج میزند، حس میکنید؟! مشتاق بودن، آنگاه مهجور ماندن درد کمی نیست!تنها عاشقانند که میتوانند عظمت این درد را حس کنند.رابطه جان انسان با خداوند همانند رابطه مجنون با لیلی است زمانی که محبوبی را میپرستی البته انتظار و آرزوهایی هم داری، چرا که تمام زندگی و لذتهای آنرا در پیشگاه این محبوب قربانی کرده ای،شب و روز به درگاهش سجده برده ای،اما هم چنان بی نصیب مانده ای! تمامی تلاش هایت بی نتیجه مانده اند دچار شبی ظلمانی و طاقت سوز شده ای نه روز داری نه شب نه خواب داری نه خوراک حیران و سرگردان هر راه و هر وسیله ای را امتحان کرده ای اما دریغ از رسیدن! دریغ از یک نشانه! دریغ از یک پاسخ! به همین دلیل است که حضرت حافظ هم زمانی لب به شکایت باز کرده و میگفت: در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی،ای کوکب سعادت! از هر طرف که رفتم،جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان،وین راه بی نهایت! اما علی رغم این سرگردانی ها تجربه خود این عارفان ثابت کرده که نباید اسیر سیاهی شد!نباید بی طاقتی بکنیم!اندکی صبر،سحر نزدیک است!! بگذارید تا باز هم تکرار کنم: مولانا هم مانند ما بود! او هم در آن زمان به همان تناقضی دچار آمده بود که امروز ما دچارش هستیم تا این که شمس تبریزی از راه رسید و به او گفت: با این شتری که تو سوارش هستی هرگز به مقصد نخواهی رسید! روح تو آن مجنون است که میل خانه لیلی دارد و نفس تو همانند آن شتر که میل رسیدن به فرزندش را! شما همسفران خوبی برای هم نیستید! اگر لحظه ای غفلت کنی این شتر مسیرش را به سمت بچه اش کج خواهد کرد!چاره ای نیست!باید از آن پیاده شوی! بزرگی گفته است:گاهی برای رسیدن باید نرفت!!اما مسئله گاهی مطرح نیست!بلکه همیشه همین گونه است! از امام زمان(عج)پرسیدند:چگونه و در کجا باید به شما رسید؟! ایشان فرمودند:شما خوب باشید،فقط همین! آنگاه هر کجا که باشید ما خود شما را خواهیم یافت.(علامه طباطبایی) با این اوصاف،زمانی که مولانا میگوید: این دهان بستی،دهانی باز شد تا خورنده لقمه های راز شد منظورش همین است! پیاده شدن از نفس! و رها ساختن تمام و کمال آن! وگرنه نخوردن،نشنیدن،ندیدن و.... به خودی خود هیچ تاثیری نخواهد داشت! میتوانی نه تنها یک ماه بلکه تمام سالهای زندگی ات را به ظاهر در روزه داری سپری کنی اما به جایی نخواهی رسید چرا که هنوز هم به تعقیب نفس ادامه میدهی! عارفان میگویند برای یافتن خداوند و برای رسیدن به حقیقت،ذهن باید متوقف شده باشد،شما می بایست ناپدید شوید!شما می بایست رفته باشید!باید تهی گردید!فقط آنگاه است که میتوانید پر و سرشار شوید! باید به آن درجه از آگاهی برسیم که ماهیت واقعی نفس را درک کنیم!نفس ما زمانی به دنبال جاه و مقام بوده به دنبال ثروت و قدرت و.... اما حالا به دنبال روزه گرفتن و عارف شدن!حالا میخواهیم یک ماهه حلاج شویم! آگاه باشیم که مکانیزم عمل هیچ تغییری نکرده!یعنی از یک سمت شتر پیاده شده و از سمت دیگر مجددا سوارش شده ایم! یعنی باز هم اسیر آرزوها شده ایم منتها این بار از در دیگر!! در حالی که منظور مولانا رسیدن به بی آرزویی مطلق بود، تسلیم مطلق خداوند شدن،رسیدن به بی نفسی، رها کردن کامل شتر، و دور شدن واقعی از آن! تا تو تاریک و ملول و تیره ای دان که با دیو لعین هم شیره ای! این بیت نشانه های صحیح پیاده شدن را آشکارا نشان میدهد و به من و تو گوشزد میکند که:در هر نقطه و در هر مرحله ای اگر احساس ملالت کردی، اگر دیدی که تیرگی ها همچنان در آسمان دلت باقی مانده و آفتابی در آن دیده نمیشود بدان که همچنان در اسارت نفسی! حقیقت زمانی حس میشود که انسان به یکباره نفس را ترک کرده باشد.نفس همچون دیوار است،همانند یک پرده،که میان انسان و حقیقت قرار گرفته.هر زمان که این دیوار فرو بریزد مرز میان انسان،حقیقت و خداوند نیز ناپدید میگردد! درست همانند قطره ای که وجودش را با چکیدن و رسیدن به اقیانوس از دست میدهد و با آن یکی میگردد.این حقیقتی است که حکیم عمر خیام در آن رباعی معروف خود مطرح کرده و میفرماید: هست اندر پس پرده گفت و گوی من و تو چون پرده در افتد،نه تو مانی و نه من منظورش نابودی و رسیدن به پوچی نیست! بلکه از رسیدن به یگانگی صحبت میکند یعنی به اقیانوسی می پیوندی و دیگر کسی باقی نمیماند که به اسرار یا به معمای هستی بیندیشد! چند خوردی چرب و شیرین از طعام امتحان کن چند روزی در صیام چند شبها خواب را گشتی اسیر یک شبی بیدار شو دولت بگیر این ابیات دو نکته را روشن می سازد نکته اول اینکه: این به اختیار ماست که کی بیدار گردیم یا اصلا بیدار نگردیم! رویاها و آرزوها که طعمه های فریبنده نفس اند خواب ما را سنگین تر و سنگین تر کرده اند هر اندازه که رویاها شیرین تر باشند بیدار شدن نیز سخت تر وسخت تر میشود دوست داریم که به تعقیب شان ادامه دهیم! از همین روست که بیداری به درازا می انجامد!بعضی ها اعتقاد دارند که هفتاد سال عمر و زندگی به این کوتاهی برای کامل شدن کافی نیست! و انسان به زمان بیشتری نیازمند است تا پخته تر وپخته تر گردد! اما این تنها یک فریب و تنها یک بهانه است! چرا که با این شکل از زندگی و با این روندی که در پیش گرفته ایم حتی هزاران سال هم کافی نخواهد بود! چرا که همچنان به تعقیب رویاهایمان ادامه خواهیم داد! به همین دلیل است که مولانا میگوید: طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از آنش با ملک انباز کن جدا شدن از آرزوها مقدمه رهایی از نفس است و رهایی از نفس آغاز اتصال با حقیقت و نکته دوم اینکه:حضرت مولانا از واقعه ای عظیم خبر میدهد حادثه ای که دقیقا برای خودش رخ داده او میگوید: با چشم پوشی از رویاها و آرزوها آن انرژی عظیمی که پیش از این به شنزارهای خشم وشهوت میریخت یا به برهوت قدرت و ثروت سرازیر میشد و به هدر میرفت حالا به یکپارچگی رسیده و اقیانوس عظیمی را در انسان ایجاد میکند این یک فلسفه و یک نظریه نیست! او دارد از تجربه خودش صحبت میکند از حادثه ای که برای خودش رخ داده و میتواند برای هر کسی هم رخ بدهد فقط کافی است تا بر خلاف عادتهایمان قدم برداریم.روزه همین را از ما میخواهد،آگاهی لحظه به لحظه از خداوند لقمه تخم است و،برش اندیشه ها لقمه بحر و،گوهرش اندیشه ها روزه میخواهد که مرقب صادرات و واردات خود باشیم! چه در خوردن،چه در شنیدن،چه گفتن و چه اندیشیدن!! قوت اصلی بشر نور خداست قوت حیوانی مر او را ناسزاست گردآورنده:حمیدرضا خوشنویس www.aksa.blogfa.com www.ibdanyal.cloob.com
|
|
در زندگی ،لحظه هایی را به خود اختصاص دهیم،هیاهوی ذهنمان را فرو بنشانیم،زنگارها را از دل بزداییم و به مراقبه بپردازیم شاید در میان صورتها و صورتک ها ،گمشده خویش ،یعنی سیمای راستین مان را پیدا کنیم. زندگی هیچ گاه به بن بست نمیرسد. کافیست چشم باز کنیم وراههای گشوده ی بیشماری را فرا روی خود ببینیم. خدا که باشد ، هرمعجزه ای ممکن میگردد. |
|
علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم.خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشن گر است لیک.عشق بی زبان روشن تر است چون قلم.اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد.قلم بر خو شکافت عقل.در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم.عشق گفت عشق حقیقت است.عشق نور است.و هنگامی که عشق را به خانه می آوری ،تمامی سایه ها و اشباح رنگ میبازند.هرتلاشی برای نابود ساختن سایه ها و اشباح بیهوده است .هرتلاشی برای سرکوبی نفس بیهوده است. عشق را بروز بده!هرکاری که میکنی باید حاکی از عشق تو باشد.هرکلمه ای که برزبان جاری می سازی باید سرشار از عشق باشد.هرکاری که میکنی باید بر یک چیز و تنها یک چیز تاکید کند:عشق ،عشق،عشق. آنگاه روزی فرا خواهد رسید که دیگر از تو در تو نشانی نمانده است ؛تو نیستی و به جای تو خدا نشسته است. عشق از آن دسته کلماتی است که حضرت مولانا میفرماید. مردم اندر درک آن فهم درست! |
|
سمت و سوی زندگیت را باید دگرگون کنی از فکر به احساس .........از منطق به عشق..........و از قیاس به نغمه ای دلکش و عاشقانه. این کاری ممکن است و شدنی است.زیرا نغمه و آواز و ترانه به دلهای ما نزدیک تر است تا فکر. رابطه نغمه و دل،رابطه طبیعی است. بدیهی است عشق برای دل ،طبیعی تراز منطق است. منطق را می آموزند اما عشق آمدنی است نه آموختنی. عاشقی نه به کسب است و نه به اختیار. عشق سرشت و سرنوشت ماست. منطق اختراع اجتماع است. عشق موهبتی الهی است.این موهبت رسیده از میراث فطرت ماست.
|
|
همه در جستجوی رحمت اند: حالتی از صفا که هیچ چیز آن را نمی آشوبد ،حالتی از سکوت که از جنس جذبه است و از اضطراب خالیست.رحمت این است :وجد و سروری خالی از اضطراب. اضطراب تورا از آنچه که داری ملول میکند.هرنوع اضطرابی ملال آورست .حتی عشق که مضطرب است،آلوده به ملالت و خستگی ست.رحمت ،آلوده به اضطراب نیست.زیرا جاودانه است. رحمت آرامش و سکون است ؛سکوتی ژرف است. حتی یک موج کوچک اضطراب نیز رحمت را نمی لرزاند .رحمت شور زندگی است به خانه رسیدن است.در رحمت، ارزش های زیباشناسانه ی زنانه هست.
|
|
عشق یعنی فراموش کردن خود در معشوق. ماهیت عشق،خود فراموشی است. ترک مصلحت خویشتن است. غرق شدن است چنان که فقط معشوق میماند و بس. راه عشق ،راه فناست. عاشق باید هنر محو شدن را بیاموزد. او باید از اوصاف بشر بمیرد،تا اسرار عشق الهی اورا بر سر نهد و امواج عنایت دم به دم معشوق اورا باخود ببرد.
|
|
هیچ چیز برتر از دوستی با هستی نیست. این دوستی ،پاک ترین شکل عشق است. عشق گاهی به شهوت آلوده میشود.گاهی به تمایلات و مصلحت ها آلوده می شود.گاهی به توقع و چشمداشت آلوده می شود.در عشق رد پایی از بیولوژی دیده میشود.عشق گاهی بر زمین می خزدو جامه ی دنیا را بر تن میکند.اما دوستی به هیچ کدام اینها آلوده نیست.دوست داشتن از عشق برتر است. در دوستی چشمداشتی نیست .تمایلی نیست ؛در دوستی ،دوست برای نفس لذت و مستی بخشیدن ، میبخشد. عشق گاهی حسود میشود اما دوستی حسود نیست.تو حق نداری بیش از یک معشوق داشته باشی ، اما میتوانی دوستان زیادی داشته باشی.
|
|
شجاعت آن نیست که از آدمهای شجاع تقلید کنی، بلکه آن است که به شیوه خود زندگی کنی و بهای آن را نیز بپردازی. حتی اگر بهای به شیوه خود زیستن ،خود زندگی باشد،باز ارزش آن را دارد. زیرا در چنین شیوه ی زیستن است که روح به دنیا می آید . هنگامی که کسی آماده است تا برای چیزی بمیرد،همین آمادگی و شور اوست که اورا دوباره متولد میکند. اگردراین آمادگی رنجی نهفته است،رنج زایمان است. به شیوه ی خویش زیستن،شجاعت میخواهد ،دل و جرات میخواهد. به شیوه خود زندگی کن؛ شبیه خودت باش و بس. نگران عوام نصیحت گو مباش . زندگی خودرا ترسیم کن. از روی نقش کهنه ی دیگران نقاشی نکن. خلاق باش. اگرهم در شیوه خود بر خطا باشی ، بهتر ازآن است که دیگران به جای تو زندگی کنند و تو بر صواب باشی . زیرا کسی که به شیوه ی دیگران زندگی میکند و بر صواب است زندگی را به بطالت میگذارند. کسی که به شیوه ی خود زندگی میکند،و بر خطاست، بلاخره دیر یا زود از خطای خویش درس خواهد گرفت. او خطای خویش را دستمایه ی تجربه ای تازه خواهد کردوبا تجربه های خویشتن ،خواهد بالید.
|
|
"کلید مراقبه یک چیز است: نفس را کنار بگذار" "لحظه ای که نفس را کنار بگذاری ، ارباب وجود خود میشوی."
|
|
اگر ،غیر از خدا ،کسی یا چیزی وجود داشت آنگاه ،ذات هستی،دیگر یگانه نبود. هیاهوی دا را بخوابان. آهنگ یگانگی هستی را خواهی شنید. آهنگ یگانگی هستی،زمزمه زنده ی خداست. که در گنبد جان تو می پیچد. دل یخ زده ات را در آفتاب اشراق بگذار،آب شو،با آنگاه نفس های خدا ،جاری شو. بدین سان،چشمی شو برای خدا تا با آن ببیند؛ گوشی شو برای خدا تا با آن بشنود؛ دلی شو برای خدا تا با آن مهربورزد. خدایی شو،خدا شو. بگذار خدا خود را با تو ببیند.بگذار خدا با خود ببیند. |